اولیت پست
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 18:53 شماره پست: 1
سلام به همه دوستان عزیز
دلم خیلی گرفته بود و میخواستم درد دل کنم. رفتم wordpress سرعتش کم بود و حالا اومدم اینجا یک خونه جدید واسه درد دل ساختم. خدا کنه که آرومم کنه.
مدارک رو برای assess فرستادم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 18:57 شماره پست: 2
مدارکمو برای اینکه assess بشه فرستادم به ACS. خدا کنه که منو assess کنند. تاریخ دریافت مدارکم ۲۷ آگوست ۲۰۰۷ شد. به اول سپتامبر نمی رسم ولی به هر حال خیلی دوست دارم که زودتر از این خرابشده برم. خیلی نگرانم. برام خیلی دعا کنید.
* راستی یک سایت خوب واسه فارسی زبانان محترم که میخوان مثل من برن استرالیا http://www.migranthelp.com اینه که انشاءالله که به درد همه بخوره.
**انتظار خیلی بده ولی از یک بابتی هم خوبه. کاش یک کم عاقل بشم.
زمان لازم برای Assess
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 19:8 شماره پست: 3
شما که مدارک رو برای assess میفرستید یک چند روزی طول میکشه که یک نامه از ACS برای شما به email شخصیتون بیاد (اون email که تو فرم های اولیه پر کردید). برای من ۲ روز طول کشید. توی نامه به شما یک کد و کلمه عبور میدهند که میتونید از اون طریق وارد سایت بشید و وضعیت خودتونو ببینید. در ابتدا وضعیت شما To be allocated خواهد بود که بر اساس تحقیقات بنده بعد از گذشت ۱۶-۱۸ روز وضعیت شما به In Progress تبدیل میشه. بعد هم که باید حدود ۸-۱۳ هفته از زمان دریافت مدارک توسط سازمان صبر کنید که نامه Assess شما حاظر بشه و اونو به شما بفرستند. وقتی هم که نامه رو بفرستند به شما خبر میدهند و ۲۱ روز بعد اگر نامه نیومد میتونید درخواست ارسال از طریق email یا فکس رو بدید و مدارک رو برای یک کسی تو استرالیا دوباره میفرستند. خدا رو شکر خیلی ایرانی ها هستند که توی مدت انتظار میتونید پیداشون کنید که الان تو استرالیا هستند که نامه شما رو بگیرند. به هر حال زیاد نگران نباشید و روی نوشتن رزومه گرفتن و سابقه کار تمرکز کنید. انشاءالله که کارها درست پیش بره و من هم assess بشم. برام دعا کنید.
یک module جدید واسه e(Email Campaing Manager) HITCMS
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 15:5 شماره پست: 4
من یک برنامه نویس C# هستم و دارم یک CMS برای یک شرکت انگلیسی مینویسم. این CMS زیاد خفن نیست و دارم کنار کارهام که اونام برای همون شرکتن اینو کامل میکنم. این برنامه شامل یک سری module که این چند روز دارم یک module جدید مینویسم. این module یک Email Camapgin Manager است. این برنامه یک محتوا یا یک متن رو برای یک سری email address میفرسته. یک کاری که خیلی ها انجامش دادن. این برنامه یک مرکز مدیریت داره که تعداد email هایی که باز شدن یا روشون کلیک شده را باز نشون میده. مدیر میتونه ببینه چه تعداد فرستاده و این تعداد چه مقداری deliver شدن و کلیک شدن و دیده شدن. کار جالبی بود. من قبلا یک شرکتی کار میکردم که بخش java سالها داشت این رو مینوشت (البته یک برنامه کامل بود و خیلی امکانات داشت و قابل قیاس با module من نیمشه) ولی به هر حال به دلایل مختلف اونو کنار گذاشتن. حالا من از حرفهایی که اونا میزدن دارم تو این کارم استفاده میکنم. برنامه من زیاد قوی نیست ولی خوشحالم که به این برنامه اعتماد دارم و نگران پکیدنش نیستم. خدا کنه که بتونم این بخش رو درست کنم.
اسستم رو شروع کن دیگه...
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 0:59 شماره پست: 5
هر روز دارم به وب سایت ACS سر میزنم. هنوز خبری نیست. هنوز هم To be Allocated هستم. دارم گرامر میخونم و برعکس قدیم که متنفر بودم خیلی خوشم میاد. چون میبینم که چه راحت تر میشد منظورم رو به این رئیسم بفهمونم. البته رئیسم تو انگلیسه و من براش کار میکنم. خیلی آدم باحلیه. تازه هم بچه دار شده و اسمشو گذاشته: Olivia. حالا هم نامه داده که از پاریس برگشته. حال میکنند دیگه. تازه زنش زاییده دوره افتاده تو این کشور و اون کشور ما هم اینجا جهان سومیها نشسته ایم و آب نبات قیچی میمکیم که ما رو اسس کنند. این رئیسم یک سری فامیل داره تو استرالیا. دفعه پیش که من رفتم آفریقا (رئیسم اهل آفریقای جنوبیه) یک فامیلشو اومده بود اونجا میخواست بره استرالیا داروسازی بخونه. از کانادا اومده بود که ویزا بگیره و بره. یادش بخیر با هم رفتیم فرودگاه رسوندیمش. انشاءالله که ما هم بریم استرالیا. در کل خوشحالم و از اضطرابم خیلی کم شده. میخوام روی زبان تمرکز کنم. از هفته دیگه میرم کلاس زبان (شنبه). خدا به ما کمک کنه. تو این گیر و دار هم داریم خونه با یکی شریکی میخریم. خیلی باحاله. تازه یک پروژه نصفه هم دارم که ننشوتم. در کنار همه اینها یک دوستم زنگ زده که بیا یک اختراع کنیم. خیلی کمدی شده کارای من. خدا یک عقلی بده ....
مدارک مورد نیاز برای اسسمنت ACS
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 0:48 شماره پست: 6
من رشتم کامپیوتر نرم افزاره و لازمه که یک توضیح کوتاه در مورد کارم میگم. من در واقع یک مشاور نرم افزارم و در کنارش هم کار develope هم انجام میدم و برای این کار یک شرکت دارم. متاسفانه همه مشاوره هام تو انگلیس و آفریقای جنوبی است و تو ایران جز ۲-۳ تا پروژه کار دیگه ای انجام ندادم (دلیل تاسف هم نداشتن بیمه است). ولی خوب یک شرکت ثبت شده دارم که مهر و سر برگ و همه چیز داره و خودم هم استخدام کردم (دمم گرم). من از طریق این اقدام کرد یعنی نگفتم که من صاحب شرکت هستم (البته میشد ولی کار پیچیده میشد). ما یک بخش HR داریم که از طرف اونا نامه زده شده و من رو به عنوان Exper of C# معرفی کردند و مدیر این بخش هم نامه رو امضاء کرد و تلفنشو زیرش نوشت. من یک میتونستم یک عالمه نامه از شرکتهای انگلیسی بگیرم که تو اونها مشاور بودم ولی ترجیح دادم اصلا کار خودم رو نپیچونم و از شرکت دوستان و خودم نامه گرفتم. برای دیاک هم فکرشو کردم ولی حالا صبر کنیم ببینیم نتیجه این هنرها بیاد. اگر اسس شدم تمام CV و سابقه کارم رو میزارم یک جایی که هیمه ببینند. برام دعا کنید. هفته بعد از دوشنبه باید منتظر In Progress شدن باشم. راستی من پول را از طریق بانک سامان فرستادم و رسیدشو با مدارکم فرستادم. فکر کنم پول به دستشون رسیده که منو To be allocated کردن. به هر حال خیلی خوبه که دارم مینویسم. به من آرامش میده و اجازه میده که این گرامرها بره تو کله. راستی نامه ۵ امتیاز هم گرفتم و ترجمه کردم. حالا باید فقط برای IELTS وقت بگذارم و حتی اگر هم اسس نشم آخر این IELTS کوفتی به درد میخوره. راستی کسی آشنا نداره منو تو ایران ثبت نام کنند. البته اگر کسی هم داشته باشه که نباید به کسی بگه ولی خب دوست داشتین به من بگید.
خدا به خیر کند
دیگه با خودم کنار اومدم
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 23:27 شماره پست: 7
فکر کنم که این حرف خیلی ساده انگارانه بیاد.(خیلی خفن شد - یعنی همون به نظر پیش پا افتاده بیاد) ولی با خودم کنار اومدم. دیگه حرص خوردن مساله ای رو حل نمی کنه که هیچ بدتر باعث میشه آدم از راهش دور بشه. در مورد اقدام برای استرالیا هم همینجوریه. من خیلی دوست دارم که برم ولی نه به قیمت از دست دادن زندگیم اینجا. من خدا رو شکر کارم و زندگیمو دوست دارم و حاضر نیستم که بخاطر یک چیزی که نمی دونم میشه یا نه از دستش بدم. پس از امروز حرص خوردن تعطیل و مثل قدیم از زندگیم لذت میبرم و در کنارش هم تلاشمو میکننم. نه اینکه همه چیز رو وولش.. نه .. اتفاقا خیلی هم محکمتر ولی با روحیه خوب و علایقم هم سر جاش. البته همه اینو بهتر از من میدونند و من اینو واسه اینکه مهر تائید به حرفم بزنم و یک یادآوری واسه دوستام و بعدا واسه خودم باشه مینویسم. حالا میچسبیم به AIM-Rule 26 و رئیس بزرگ که دیروز داشت میرفت پاریس بازی کریکت ببینه. همون آدم قدیمیه که کار چند روز رو یک روز انجام میداد (ولی چند روز صبر میکرد و بعدش کارشو تحویل میداد که رئیسش پر رو نشه. آخه قبلا تجربه اش و دارم که اینو میگم. شما هم گوش بدین). خیلی دوست دارم که در مورد کار قبلیم و محیطش و خصوصا در مورذ شین زاقارت (شین مخفف اول حرفشه که فردا بلند نشه از اون سر دنیا بیاد منو خفت کنه که چیه این چرت و پرت ها در مورد من) و میم که جیگر منه. خدا رو شکر هیچ کدوم اینجا رو نمیشناسن. به همین مناسبت شما را در کنار سریالهای ماه مبارک رمضان به سریال داستانهای شرکت ADP و گروه EXN در این شرکت دعوت میکنیم. شاید که یک کم یادم بره که دنبال ویزام. 
فردا کار شروع میشه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 23:11 شماره پست: 8
فردا روز اول کاریه منه... دارم کارمو بررسی میکنم ببینم که چه کارایی مونده و چه کارایی رو انجام ندادم. این دو روز بد نبود. فردا باید برم دسته چک شرکت رو بگیرم. در ضمن از فردا باید منتظر تغییر تو وضعیت اسسمنتم باشم. من ۲۷ آگوست تائیدیه دریافت مدارکم رو گرفتم. انشاالله که مشکلی نباشه و پول را درست دریافت کرده باشند. از بانک سامان که خبری نیست و فکر میکنم که پول رو دریافت کرده باشند. خیلی نسبت به چند روز پیش حالم بهتره. امروز با توجه به تحقیقات اولیه در مورد IELTS و پیشنهاد پسرخاله عزیز آقا دامون کتاب Vocabulary for IELTS رو شروع کردم و خیلی راضیم. حالم بهتر میشه. دیگه به اینکه حالا اسسمنت چی میشه فکر نمی کنم. امروز رفتم دبیرستانی که توش درس خونده بودیم با معلی سال ۷۵ افطاری و یکی از دوستام هم که با هم همدوره ای بودیم هم بود. خوش گذشت و یک رفتیم تو کلاسی که درس میخوندیم و یاد قدیما کردی. با این فرق که شب بود و هیچکی نبود جز خودم و خودم. یادش بخیر باشه. آدم وقتی هر دوره ای تموم میشه خاطرات خوبش یادش میمونه و کیف میکنه اونجا میره (یا شاید من اینجوریم). خیلی خوش گذشت. بعد هم رفتم خونه و یک آش رشته ساخته دست مادر زن خوردم و حال کردم. دستش درد نکنه. الانم دارم میرم یکم زبان بخونم و بخوابم. این هفته شاید یک اتفاق تازه بیوفته... به نظر شما اون اتفاق چیه؟
تو دام افتادم و مریض شدم سخت...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 23:17 شماره پست: 9
سخت مریض شدم. مریضی هم نامعلومه یعنی مثل سرماخوردگی ولی یک جورایی مثل ضعیف شدن بدنه. خیلی فشار روم زیاده. از یک ور کار سنگین شرکت و از یک طرف درس خوندن و هزار و یک کار دیگه که این وسط ظاهر میشه. دارم به روزی فکر میکنم که به فکر رفتن به استرالیا افتادم. من داشتم میرفتم آفریقای جنوبی که اونجا بمونم ولی یک جور عجیبی هنوز نشده. یعنی این دفعه که رفتم خیلی دلتنگ شدم. خیلی روم تاثیر گذاشت. آفریقای جنوبی بر عکس اون چیزی که خیلی ها فکر میکنند بهشت روی زمینه (البته از وقتی تورهای اونجا زیاد شده نظر همه عوض شده). من خیلی دوستش داشتم. برام یک تجربه جدید بود. من متاسفانه واسه کارم رفته بودم و هیچ جا رو ندیدم. ولی جدی خیلی دلم واسه همه اینجا تنگ شده بود و خیلی کم دوام آوردم (البته اگر بیشتر میخواستم بمونم خدا رو شکر ویزام داشت تموم میشد) واسه همین هم زود برگشتم. ولی حالا خیلی عوض شدم و راسخ در رفتن. یا آفریقا یا انگلیس یا استرالیا.
راستی میدونین من چطوری به فکر رفتن به استرالیا افتادم؟ من کتابای اصلی نوستراداموس رو خونده بودم و توش از یک جنگ جهانی سوم گفته بود. همونطور که میدونید نوستراداموس یک پزشک بوده که این پیشگویی ها رو به شکل یک منظومه شعر به پسرش داده. خیلی از چیزها توش پیش بینی شده که من خوندم واقعا تعجب کردم. همونطور که گفتم یک بخش از کتاب به جنگ سوم جهانی اشاره کرده از سرزمین پرشیا (ایران خودمون) آغاز میشه و در نقاطی مثل سوریه کمک پیدا میکنه و بر علیه غرب ادامه پیدا میکنه. سرتونو درد نیارم آخرش همه چیز میپکه ولی استرالیا یک جای در امانه (البته اگر ما پرشیا ها نریم اونجارو هم بپوکونیم). البته این شروع ماجرا نبود. این مال خیلی وقت پیشه. ماجرا از اینکه حوصلم از این HITCMS سر رفته بود که رفته بود وب گردی یا همون ولگردی که دیگه هیچ سایتی نبود که خوشم بیاد. به این نتیجه رسیدم که برم صفحه اصلی پرشین بلاگ که اونجا دیدم وبلاگ زیر آسمان استرالیا رو تو صفحه اصلی به عنوان پربیننده ترین ها معرفی کرده. منم رفتم و دیدم یا خدا! چقدر کامنت داره.... کف کردم و شروع کردم به خوندن ... یکهو یاد نستراداموس افتادم و خوندم و خوندم که دیدم بابا از غافله عقبم. برس بابا جون ... پاشو که همه رفتن و تو از غافله عقبی. از اینجا شد که ما افتادیم تو این دام. عجب بد دامی هم بود. حالا فکر میکنم که اگر اون روز فضولی نمی کردم و می شستم سر کارم آیا بازم اینجا الان چیزی مینوشتم؟ یا اینکه اینقدر هول میزدم که بیوفتم مریض بشم؟ عجب روزگاره غریبیه!
راستی شما چطور شد که افتادین تو دام؟
بچه ها خبر خوب اومد..
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 12:59 شماره پست: 10
سلام سلام..
امروز تنها چیزی که میتونست حال منو اینقدر خوب کنه تغییر وضعیت تو اسسمنت بود. امروز یک قدم رفتیم جلو .. شدیم In Progress و مسئولش هم Eleonora Pam است. خوشحالم. ولی نگرانم. طبیعت بهم ثابت کرده واسه چیزی که آدم خیلی هول بزنه یا بهش نیمرسه یا اینکه سخت بهش میرسه. ولی من نمی تونم خوشحالیمو از طبیعت قایم کنم و میدونم هم اون منو مثل مادرم دوست داره و برام چیز بد نمی خواهد و گاهی من عقلم نمی رسه. دوست دارمش حتی اگر اسس نشم ...
* پانی خانم شما هم منتظر خبرهای خوب باش...
**هر کس از این Eleonora Pam (که نمی دونم مرده یا زن) اطلاعاتی داره بهم بگه. (خوبه یا سختگیر)؟
آدم چه زود پیر میشه ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 19:9 شماره پست: 11
جوونیام:
سرعت باورنکردنی فرآیند بررسی مدارک توسط DIAC
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 9:45 شماره پست: 12
یک خبر خیلی جالب:
یک فروم که خیلیها اونو میشناسن یک خبر جدید توش اعلام شده. همونطور که میدونید از هند کسانی که برای استرالیا (مخصوصا برای رشته کامپیوتر) اقدام میکنند خیلی زیادند. واسه همین کسانی که بعد از اول سپتامبر اقدام کرده اند تو اوتجا پیدا میشند. یکی از کسانی که ۱۰ سپتامبر اقدام کرده، ۱۷ سپتامبر فایل نامبر گرفته (http://forums.australia-migration.com/showthread.php?t=17432) و یکی دیگه بعد از چند وقت هم ازش PCC & Medical خواستند. مثل اینکه روند بررسی پرونده ها بعد از اول سپتامبر و قبلش با هم متفاوته و سرعت بررسی هم متفاوته. به هر حال نمونه های دیگه ای هم من دیدم که خیلی زود تونستند فایل نامبر بگیرند و مثلا ۷ روز فایل نامبر و ۱۵ روز CO دار شدند (قابل توجه کسانی که دارند لاج میکنند بلاخص پسرخاله عزیز). البته اینها زیاد موثق نیستند و باید منتظر بقیه دوستان باشیم ببینیم که چطوریه برنامه هاشون.
دیس ایز تهران
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 10:24 شماره پست: 13
A British Airways flight was going to Tehran from London .
When it got close to Tehran it started having some kind of troubles.
The pilot contacted the control tower at Tehran airport and asked for help:
" Tehran , this is Captain Smith, British Airways flight 000, do you hear
me?"
" Flight 000, dis iz Tehran flight control, go ahead"
" Tehran , this is flight 000, we have a problem"
"Dis iz Tehran , vat kind of problem?"
" This is flight 000, we have lost power to our engines, please advice"
"Dis iz Tehran , I reed you, please check some sings for me, OK?"
" This is flight 000, go ahead"
"Dis iz Tehran , can you get emergency power to your engines?"
" This is flight 000, negative, no power is available"
"Dis iz Tehran , can you please Bering your altitude to 20,000 feet?"
" This is flight 000, negative, our wing controls do not respond"
"Dis iz Tehran , can you please see if you can lover your Weels? "
" This is flight 000, negative, landing gears are stuck"
"Dis iz Tehran , would you please repeat thees words after me"
" This is flight 000, go ahead"
"Dis iz Tehran , repeat thees words please :
ASH'HADO ANNA LA ILAHA ELLALLAH VA ASH'HADO ANNA MOHAMMADAN RASUL ALLAH
خواهران و برادران
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 11:45 شماره پست: 14
راستی این یک مطلب نژاد پرستی نیست و من خودم در کاشان یک همچون چیزی دیدم ولی به دلیل نداشتن دوربین عکس نگرفتن و حالا چون عکسی رو پیدا کردم اینجا گذاشتم. اینم یک دلیل که چرا میخوام از اینجا برم. اینجا کبابی نیست، دانشگاهه! اونم یک دانشگاه بین المللی.
دیشب رفتیم کارتینگ
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 12:50 شماره پست: 15
دیشب رفتیم کارتینگ و خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی. من اولین باری بود که میرفتم. کارتینگ یک پیست اتومبیل رانی که ماشینهای یک نفره داره. ماشین ها بنزین سوز هستند و برای افراد عادی مثل ما، سرعت ماشین ها حداگثر km/h 80 است. ماشینهاش فقط گاز و ترمز داره (البته فرمون هم داره ها
). شما میتونید یک دور با ۷-۱۰ ماشین دیگه مسابقه (البته مسابقه الکی نه خیلی واقعی) بدین که حداکثر شامل ۱۰ دور یا ۶ دقیقه است. هر کس که ۱۰ دورش تکمیل بشه یا کسی به ۱۰ دور نرسه و ۶ دقیقه اش تموم بشه، نوبتش تمومه و ماشینها باید از پیست بیایند بیرون. ماشینهاش هم واقعا شتاب میگیرند و پیستش هم مثل پیست واقعیه. قیمت ماشینهایی که ما سوار شدیم حدود ۱.۷ میلیونه ولی ماشینهای واقعی مسابقه حدود ۶ میلیون است. سرعت اونها (اونجوری که من شنیدم) حدود 200 km/h که کنترلش هم فکر کنم کار حضرت فیله. خطر خاصی نداره و اینکه آدمها چون همه آماتور هستند زیاد به هم کاری ندارند. برای خالی کردن هیجان یک جای عالیه. من یک دور مهمون دوستمون که رئیس پیست بوده، بودم (البته من و ۶ تا از دوستامون همه مهمون ایشون بودیم). دور اول که بلد نبودم خیلی یواش رفتم ولی دورهای بعد تندتر رفتم و سر پیچها ماشین لیز میخورد ولی این قانونشه. یعنی اینکه مثل ماشین عادی نباید خیلی ناز نازی بری. باید همش گازو فشار بدی و فقط با ترمز ماشین رو کنترل کنی و سر پیچها تند فقط سرعت ماشین رو کنترل کنی و در بقیه جاها فقط باید به فکر شتاب باشی که ماشینت نره تو باقالیها. بانو که تو یک دور طفلی ۲-۳ دور، دور خودش چرخید و رفت تو لاستیکهای کنار جاده. یک خانومه که با ماها نبود وسط کار اومد و از همه زد جلو و نمیشد که ماشینشو گرفت. البته من وارد نبودم ولی بعدا فهمیدم ماشینش از مال ماها خیلی تندتر میرفته. در هر حال خیلی به همه خوش گذشت و بعدش هم رفتیم فری کثیفه و یک ساندویچ زدیم که جای همه خالی بود. امیدوارم که در استرالیا همه با هم بریم یک همچین جایی. در ضمن بگم که هزینه هر دورش ۵۵۰۰ تومان بود.
پانی: برای شما خوبه که حرص اون تصادفت (البته در سرعت که نبوده) ولی در بیاری.
معرفی چندین HTML Editor برای وب
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 23:46 شماره پست: 16
سلام به همه اساتید
داشتم برای عوض کردن HTML Editor برنامه ام فکر میکردم و تحقیق و یک چند تا پیدا کردم که دیدم بد نیست اینجا معرفی کنم:
۱. FreeTextBox:
آدرس وب سایت: http://freetextbox.com/default.aspx
آدرس صفحه دمو: http://freetextbox.com/demos/allfeatures.aspx
ویژگیها: مجانی، کاملا ساختیافته و سازگار با ASP.Net ۲.۰، سرعت پرداز خوب، skinable، قابل ارتقاء برای زبان فارسی، سورس ندارد و فقط فایل DLL برای استفاده موجود است، هوشمند جهت خروجی XHTML (در صورت نداشتن استاندارد XHTML، برنامه HTML به XHTML تبدیل میکند. در ۲ ورژن Free, Professional عرضه شده که ورژن Professional شامل مقداری امکانات اضافی در بخش toolbar (امکانات ادیتور) میباشد.
۲. TinyMCE
آدرس وب سایت: http://tinymce.moxiecode.com/
آدرس صفحه دمو: http://tinymce.moxiecode.com/example_full.php?example=true
ویژگیها: مجانی، نوشته شده به زبان JavaScript و HTML، بدون وابستگی به زبان خاص و قابل استفاده در کلیه زبان های HTML گرا، بدون نیاز به HTML render در سمت server، قابل نصب plugin و نوشتن یک plugin شخصی، شامل بخش ارسال فایل و تصویر و مدیریت نیست و برای این بخش ها باید plugin مربوط به زبان برنامه نویسی(.Net,PHP) تهیه شود، skinable، بسیار قابل انعطاف برای نصب در برنامه، هوشمند جهت خروجی XHTML (در صورت نداشتن استاندارد XHTML، برنامه HTML به XHTML تبدیل میکند.
۳. Cute Editor
آدرس وب سایت: http://cutesoft.net/
آدرس صفحه دمو: http://cutesoft.net/example/general.aspx
ویژگیها: برنامه ای کاملا انعطاف پذیر و بسیار قوی برای ASP.Net. شاید به جرات بتوان گفت یکی از قویترین ادیتورها برای ASP.Net است. ویژگی بارز آن تطابق با AJAX و سرعت بالای Render آن در ASP.Net محسوب میشود. اگر میتوانید online خرید کنید یا copyright برای موقعیت شما مهم نیست، به شما این نرم افزار قوی را پیشنهاد میدهیم. ویژگی خوب این نرم افزار پشتیبانی بسیار عالی و قیمت منحصر به فردی است که در مقابل امکانات کاملا به صرفه مینماید.
قیمت:
|
Domain License
|
$129
|
|
IP License
|
$249
|
|
Small Business License (10 Domains)
|
$299
|
|
Redistribution License
|
$499
|
|
Developer License
|
$499
|
|
Developer Team License
|
$799
|
|
Enterprise License
|
$1399
|
|
Source Code License
|
$7999
|
* چند تا دیگه هم هستند که یکی اضافه میکنم. در صورتی که شما هم چیز خوبی میشناسید بگید که توی لیست اضافه کنیم که همه استفاده کنیم.
*قالب وبلاگ رو واسه اینکه همه چیز رفته بود پایین عوض کردم.
ما برگشایم
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 8:35 شماره پست: 17
یک هفته کار خیلی سخت ولی راضی کننده. این هفته هم گذشت و با همه فشارها خیلی خوب تموم شد. توی این هفته یک Proposal واسه یک نرم افزار وابسته به HL7 نوشتم کنارش هم پروژه Investor Relationship که در واقع یک CRM واسه شرکتهای بورسی لندن بود رو تموم کردم. کلاس هم دارم میرم. در ضمن قابل توجه خواهر محترم پانی خانم اسسورم جان مثل اینکه کارش تموم شد و گفته که ۲۱ روز صبر کنم که نتیجه اش بیاد. امیدوارم که اسس شده باشم. زیاد برام MODL شدن مهم نیست، همین که اسس بشم خیلی خوشحال میشم. ۶ هفته طول کشید که جواب رو بفرستن این تاریخ هاشه واسه دیگران:
25 Aug (Give to couriour)
27 Aug (Acknoledgment)
16 Sep (In Progress)
11 Oct (With Assessor)
18 Oct (Case Finilized)
خیلی خستم و بعدا پست رو ادامه میدم. راستی عیدتون مبارک.
*پ.ن: راستی یک query زدم به Elenora Pam که بابا چی کار میکنی؟ کی میفرسی؟ بهم جواب داد:
Dear Sir/Madam.
Your letter was sent out to you on the 11/10 - Please allow 21 days till you receive it
Yours sincerely
Eleonora Pam
* از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟ می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید آخرین چیزی است كه می میرد.
جواب اسسمنت
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 15:14 شماره پست: 18
بالاخره پس از تلاشهای فراوان جواب اسسم اومد امروز دم در. مامان جان از در آمدن تو و جواب را که بسیار له گشته بود و همه جور جای تایر ماشین روش بود به من تحویل داد. بسیار فلبم میزد و هیجان داشتم و به سرعت برق و باد بازش کردم. ۲ تا برگه توش بود. یکیش که پر رنگ و لعاب تر بود را ور داشتم و شروع به خواندن کردم. هر چی میخوندم هیچی ازش معلوم نبود. ۳ بار خوندم. یک کلمه نوشته بود که positive یا negative. بعد از تلاش بسیار مجموع سالهای سابقه کار رو نگاه کردم. از تعجب چشمم داشت میپرید بیرون:
۱ سال و ۲ ماه و
۶ ماه و ۱۱ روز.... نه ۶ سال و ۱۱ ماه.
خدای من منم اسس شدم و از اون عجیبتر MODL شدم. جیگرتو بخورم دامون جوووووووووووووون. اون سی شارپ گنده که نوشتم مثل اینکه جواب داده بود. از بانو برای همراهیش و کمک هاش، داش بهروزم و پانی خواهر عزیزم و ترنم خواهر عزیز دیگرم بسیار ممنونم که اینقدر انرژی مثبت برای من و اسسور فرستادند ممنونم. پانی و بهروز عزیز امیدوارم که زودتر جواب اسستون بیاد. خیلی بهم انرژی داد ولی یک سری چیزها فمیدم که فکر کنم مهمه که به همه اینها رو بگم شاید به دردتون بخوره:
۱. اگر میخواهید یک MODL بزنید تو رگ اصلا سراغ این نروید که من مدیر پروژه ام و کارم خفنه، همش برای مثال بگید من C# Expert هستم و LAN Networker هستم و با فونت گنده اینو تکرار کنید (مرسی دامون جان که اینو ایشون به من یاد داد)
۲. جواب نامه با پست معمولی میاد. نامه منو انداخته بودند زیر در و مامانم شانسی از زیر در بین خیابون و خونه پیداش کرده بود و یکم هم زیر پا له شده بود. برای همین منتظر آقای پستچی نباشید که بیاد و نامه رو بده دستتون.
۳. نامه من ۱۱ اکتبر ارسال شد و ۲۱ اکتبر به دستم رسید. کل مراحل کار ۱ ماه و ۳ هفته طول کشید. طول روند بررسی کاملا به اسسور و مسئول پرونده (۲ نفر جدا هستند) وابسته است.
۴. سعی کنید براشون میل نزنید تا وقتی تو status اعلام کردند که جواب را ارسال کردند. یک نامه اون موقع بزنید بگید که کی ارسال کردند و بدونید که دنبال کردن نامه عادی تو سیستم پست ما تقریبا قابل به انجام نیست و فقط باید صبر کرد.
در آخر از مامان جان، همسر، بهروز و پانی، دامون و Elenora Pam خیلی ممنونم و آرزوی بهترین ها را برای همه دارم.
* راستی یادم باشه تا اینجا رو save کنم که اگه برق رفتم از اول نخواهد بفرستم.
دانستنی ها
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 17:52 شماره پست: 19
میدونم قدیمیه ولی به خوندنش میارزه:
· يک سوسک حمام ميتواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد .
· يک کوروکوديل نميتواند زبانش را بيرون در بياورد.
· حلزون ميتواند 3 سال بخوابد.
· به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر ميترسند تا از مرگ !
· اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد .
· خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه جويي کند.
· ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا ميخورند .
· چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است .
· بچه ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشککها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر ميشوند .
· کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف ميکند.
· پروانه ها با پاهايشان ميچشند.
· گربه ها ميتوانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگها کمتر از 10 تا !
· ادرار گربه زير نور سياه ميدرخشد.
· تعداد چيني هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکاييهايي که انگليسي بلدند، بيشتر است !!
· دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند .
· فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند .
· هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف ميکنيد .
· فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد .
· کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است .
· تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند .
· اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد ميشود .
· اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده ايد .
· در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را ميکندند حتي ابروها و مژه ها .
· کوتاهترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد .
· هيچوقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني .
· تعداد انسانهايي که به وسيله خر کشته ميشوند، از انسانهايي که در سانحه هوايي ميميرند بيشتر است .
· چشمهاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچوقت متوقف نميشوند .
· هر تکه کاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا کرد .
· در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است، به اندازه اي سنگ به کار رفته که ميتوان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتيمتر دور دنيا ساخت .
· اگرتمام رگهاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر ميشود .
· وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مينشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم ميشود .
· آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد .
· عدد 2520 را ميتوان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آنکه خارج قسمت کسري داشته باشد .
· 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي ميکنند، در زير خاک مدفون شده اند .
· تنها حيواني که نميتواند شنا کند، شتر است .
· شيشه در ظاهر جامد به نظر ميرسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت ميکند .
· در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد ميکند و تصويري را که شما تماشا ميکنيد، بوجود مي آورد .
· شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است .
· يک ليتر سرکه در زمستان سنگينتر از تابستان است .
· قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند ميشود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميليمتر کوتاه ميشود.
· فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي ميکنيم !
· دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد ميکند .
· چيتا يا يوزپلنگ سريعترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت ميگيرد. رکوردي که حتي سريعترين خودروهاي فراري هم نتوانسته اند بشکنند .
· کرمهاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا ميخورند .
· تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است .
· شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب ميخورد .
اسسمنت ACS
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 12:36 شماره پست: 20
بعضی دوستان از من خواستند نمونه CV خودم رو که برای ACS فرستادم و خودم هم نامه ACS رو که در جواب گذاشتند براتون میفرستم. در ضمن براتون یواش یواش بقیه مدارک رو هم SCAN میکنم و میگذارم.
جواب ACS
نمونه CV
ادامه دارد..
چقدر من خوشبختم
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 13:16 شماره پست: 21
دیشب با یک سری از دوستام به زور رفتم بیرون. من زیاد آدم اهل بیرون رفتن و گشتن با همسالام نیستم. اینم مربوط به استرلیزه و پاستوریزه بودنمه. دیشب با هم رفتیم بیرون و رفتیم اول جیگر بخوریم، که یک سری از این گروه که ما اصلا نمیشناختیم قبول نکردند و ما هم که جایی بلد نبودیم مثل بز دنبال بقیه رفتیم (دور از جون بانو). آقایون و خانومها تصمیم گرفتند که بروند فشم (یا جاده فشم) و همه نگران این بودند که تندر بنده آیا توان بالا رفتن از این کوه و کمر را دارد یا نه که فرخ جان با ما آمدند که یهو فرار نکنیم و اگر ماشین خراب شد کمک برسونه. به هر حال رفتیم و در راه با فرخ خیلی شوخی میکردیم و می دیدم که فرخ دلش برای متعلقه اش تنگ میشه و زورش کردیم که بره پیش دوستش و یکی دیگه اومد تو ماشین ما. یک خانمی که فکر کنم بیشتر حس مادر بودن نسبت به بقیه داره (حالا دلیلشو میگم که چرا). به هر حال پس از صحبتهای زیاد بعد از حدود کمتر از نیم ساعت رسیدیم. ما فکر میکردیم داریم میریم شام بخوریم ولی زهی خیال باطل که همون خفن ها رفتند توی بخش قلیون و من و بانو هم متعجب شدیم. به هر حال به خاطر دیوستمون رفتیم تو و یک جای خیلی عجیبی بود. همه مو سیخ سیخی و خانم ها هم یک حالی بودند. البته آدمهای معمولی تر هم بودند. فکر کنم این تبعیدگاه کسایی بود که توی خیابون واسه لباس و قیافه میگرفتند. ما هم تبعیدی افتخاری و گشته بودیم. یکم نشتیم و بسیار تلاش میکردم یک موضوع مشترک پیدا کنم که یکم حرف بزنیم ولی من زیاد بلد نبودم که یک موضوع مشترک میون ماها چی می تونه باشه. ولی خوشم اومد که بانو خیلی از من موفق تر بود. به هر حال بحث امتحان IELTS و یکم کامپیوتر جواب داد.
بعد از اونجا راه افتادیم که برگردیم و یک فکری به حال شکم بکنیم. برگشتیم و در راه برگشت یک شخص جدید در ماشین ما اومد. خواهر یکی از کسایی بود که من میشناختم. زیاد اولش سر در نمی آوردم. یک خانم یکم چاق که ۲۵ سالش بود. شروع کرد از دوست پسرش که با هم رفته بودند شمال شروع کرد که من هیچی از حرفهاش درک نکردم و در ادامه از نحوه رانندگی خودش و داداش خان حرف برامون زد که باز یکم بهتر فهمیدم که خوب رانندگی نمی کند و از اینکه من اینقدر یواش میدرم یا خوشحال شده یا ناراحت. این همه گفتم که بگم وای خدای من، دخترها چقدر متفاوتند و من با چه جراتی ازدواج کردم. این خانمه همش داشت از ماشین اینجوری و اونجوری حرف میزد. از اینکه رانندگی بلده و خانم ... (اسمش یادم رفته) چه سوتی داده که بهش گفته بلدی از پارک ماشین رو در بیاری. به هر حال خیلی خوشحال شدم که من بانو رو انتخاب کردم و از خدا ممنونم که منو به این مسیر آورد که اونو ببینم. چون مطئنم من ۱٪ در این تصمیم گیری و ۹۹٪ خدا بهم کمک کرده. حالا میفهمم که چرا میگن بریم خونه بخت. خیلی خوشحالم از اینکه بانو رو دارم و ممنونم از اینکه اینقدر منو تحمل میکنه. همه اخم و تخم ها رو، همه کم و کاستی ها و اینکه تویوتا کمری فول ندارم و اینکه اینقدر خوبه. کاش یکم عاقل بشم.
به هر حال برگشتیم و رفتیم رضا لقمه و شام زدیم و از بودن با بانو لذت بردم. از فرخ هم ممنون که منو با این همه واقعیت ها که براشون باید خیلی خرج میکردم که یادشون بگیرم منو آشنا کرد. کاش میشد که آدمها رو همونطوری که هستند قبولشون کنیم و در موردشون فقط به خاطر اینکه زنوشو ول کردند و با یک زن جدید آشنا شدند و با هم میخواهند ازدواج کنند زود قضاوت نکیم. آدم گاهی باید سرشو از لاکش بیاره بیرون و اون موقع است میبینه که خدا چقدر دوستش داره و چقدر بهش نزدیکه و اینکه
چقدر خوشبختم با خانواده و دوستام
دوستی چیست
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 23:1 شماره پست: 22
نمی خواهم دیگه از دیدن پانی و بهروز بگم. چون پانی و بهروز زرنگتر از من بودند. دوست دارم از یک جای دیگه شروع کنم. من یک دوست دارم که از دوران دانشجویی باهاش آشنا هستم. ما نزدیک چهار سال با هم دوست و هم اتاق بودیم. ما بهش میگفتیم مامان، چون خیلی مامان بود دیگه. همیشه همه غصه ها رو بهش میگفتیم و هر وقت اتاق کثیف میکردیم با کتک مجبورمون میکرد که اتاق رو تمیز کنیم و خودش از خودمون بیشتر زحمت میکشید که تمیز کنیم. یادم نمی ره که یک شب آب معدنی خورده بودیم (جای داداش بهروزم خالی) و فردا نوبت من بود که اتاق رو تمیز کنم. مامان باقر با کتک منو از رخت خواب بلند کرد و جارو به دستم داد. من ۲ دقیقه جارو میزدم و نیم ساعت استراحت. برایم همش چایی میآورد و شونه هامو می مالید.
خیلی باقر رو دوست داشتم، همه جیک و پیک رو شبها که کنار هم می خوابیدیم برای هم تعریف میکردیم. اون از دوست داشتن خانم دانشمند، من از مشکلات روحی و بانو. آخه بانو هم دانشگاه ما بود و درس میخوند. به هر حال خیلی رابطمون نزدیک بود تا اینکه فارغ شدیم، نه فارغ التحصیل شدیم. اون امتحان ارشد رشته خودش قبول شد و اومد تهرون. خیلی خوشحال بودم که از دستش نمی دادم. خیلی خوشحال بودم که مامان باهامون میاد تهرون. هر روز میبینمش، خیلی خوب میشه!
ولی زمان بهم ثابت کرد که دوست خوبی نیستم: شاید توی این چند وقته فقط شاید ۱۰ دفعه دیدمش. شاید خیلی کم با هم حرف زدیم. اعتراف میکنم که علاقمون یک سر سوزن کم نشد، ولی من هیچوقت براش وقت نداشتم و اونم برای اینکه منو اذیت نکنه هیچوقت مزاحمم نمی شد تا اینکه...
پریروز دیدمش. حالش خیلی توی این چند وقت بد بوده، عاشق شده و مسایل مالی و خانوادگی و خیلی چیزهای دیگه. خیلی شکسته بود، اصلا از قیافش معلوم نبود و من اون موقع بود که فهمیدم باقر کسیه که میشد بهش تکیه کرد. شاید برای من قابل درک نباشه که اون چی کشیده ولی از ته قلبم حس کردم که این شبها که چه راحت می خوابیدم، عزیزترین دوستم برای رسیدن به صبح چه عزابها که نکشیده. دوستی که حتی من از راه رفتنش هم به اندازه یک دنیا حرف می فهمیدم، حالا دیگه برایم یک معما شده. یک معمایی که برای حل کردنش اول باید با خودم کنار بیام. من عوض نشدم و اون هم عوض نشده ولی خیلی بینمون فاصله است. و عجیبتر اینکه عاشق شده. یک کسی رو دوست داره که خودش میشناسدش و میدونه کیه. وای بر ما که هر چی میکشیم از خودمون میکشیم. اون شکسته شده، ولی همه چینی بندزن ها آدمهای خوبی نیستن. من نگرانم و مسوول ولی دوست ندارم که وارد مسایل احساسی اش بشم. دوست ندارم که شک رو به جونش بندازم. دوست دارم که کمکش کنم. دوست دارم خودش تصمیم بگیره. از من کمک نخواهد.
امروز یاد قدیمها افتادم. یاد اون روزهایی که بانو از بچه های کانون ه.ل.ا.ل ا.ح.م.ر آمار منو میگرفت و مطمئنم که اینقدر چیزهای متضاد در مورد من میشنید که برایش یک کم تصمیم گیری سخت بود. یکی از دوستای نزدیک ما که ۴ سال به من و باقر هم اتاق بود، واقعیاتی و غیر واقعیاتی رو بانو گفت که هر کسی بود باید فرار میکرد از من ولی اون موند و حالا از اینکه شهامت موندن به خرج داده خیلی خوشحاله و من از اون خوشحالتر ولی آیا باقر این شهامت رو داره!
به هر حال انسان دوره های مختلفی در زندگی اش داره و من خیلی چیزها و آدمها رو تو این دوره ها دیدم. دوستای خوبی رو هم پیدا کردم و سعی کردم که حداقل روابطم رو از دست ندم، چون این آدمها خاطرات من هستند. برای باقر من دوست خوبی نبودم، با اینکه اون از داشتن دوستی مثل من خوشحاله ولی اگر اون جای من بود شاید خیلی متفاوت به این مساله برخورد میکرد و حالا هم یک دورانه. دوران مهاجرت و کوچ کردن. خیلی دوستای خوبی پیدا کردم و آرزو میکنم که برای همیشه با هم دوست باشیم. بهروز و پانی و پگاه دومی و انیس و مریم و ترنم و دامون و .... کاش من بتونم از این موضوع درس بگیرم و برای شما دوستای خوبی باشم و کاش بتونم خوب فکر کنم و جواب خوبی برای سوالم پیدا کنم:
چکار کنم که دوستم رو با دنیای اطرافش آشتی بدم! چطور آگاهش کنم ولی وارد احساساتش نشم!
بهم کمک کنید!
روزها میگذره
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 0:31 شماره پست: 23
خیلی وقته که ننوشتم و خیلی ناراحتم ولی خوشحالم از اینکه بیننده هام کم نمیشه. اینقدر خوشحال میشم که یک سری نگرانم هستند و اینجا ازشون تشکر میکنم که اینقدر به من لطف دارند که حتی بهم زنگ میزند
.
به هر حال این چند وقت یکی از فامیلها فوت شد و کارهام یکم زیاد شده و IELTS هم خودتون بهتر میدونید چقدر وقت آدم رو میگیره. توی کلاس زبان امروز یکی از بچه ها میگفت که یک جایی هست که ۳ میلیون تومان میگیره و برات نمره ۷ آیلتس میگیره. توی کلاس هم خیلی ها علاقمند به این موضوع شده اند. یکی از بچه ها که دیگه آخر مرحله است و آفیسر ازش آیلتس میخواسته و تا ژانویه وقت داره که بفرسته و خیلی در حول و عذابه. جالبه براتون بگم که کلاس ما خیلی جالبه و همه میخواهند برای مهاجرت اقدام کنند. همه کسانی هم که در کلاس ما هستند آدمهای حسابی که یا کارشون اینجا مهمه یا اینکه از دانشگاه خوب فارغ التحصیل شده اند. همه می خواهند بروند. همه از اینکه اینجا آینده شغلی ندارند نگرانند و سعی بسیار میکنند که در امتحان موفق بشوند و همه دارند خیلی خوب پیشرفت میکنند. در کل آدمهای خیلی فعالی هستند. داشتم فکر میکردم که خوب اینجا یک کلاسه و خیلی از این کلاسها در همه شهرهای ایران هست. خوب بعد از چند سال دولت میخواهد چه کار کنه؟ نمی دونم چون برای این همه استعداد خیلی کشورهای دیگه هزینه میکنند که ایجاد بشوند، شوخی نیست چون تمام آینده اینجا با همین آدمهاست (البته من جزوشون نیستم ها فکر کج نکنید). به هر حال خیلی جالبه براتون بگم که احمقانه ترین کار اینه که شما بیایید جلوی IELTS رو بگیرید و دولت ما برای جلوگیری این کار رو انجام داده و احمقانه ترین کار همینه چون همه میرن کشورهای اطراف و میلیارها دلار برای این کار خرج میشود و از مملکت پول خارج میشه. حالا اینم دلیل داره، حدود ۱۵۰۰۰ نفر توی صف رزرو IELTS برای ایران هستند و هزاران نفر مثل خود بنده اصلا توی این صف نیستیم حالا فکر کنید همه اینها بخواهند بروند دوبی و حدود یک میلیون تومان خرج کنند و ببینید چه پولی از مملکت خارج میشه. جالبه که شما از ایران نمی تونید پول بفرستید و این ربطی به تحریم نداره و خود دولت نمی فرسته و حداقل جایی که میشد یکم درآمد داشت و از وضعیت IELTS توی اون ور آب آماری به اینا بده رو میبنده. خیلی جالبه که در دوبی برای IELTS General تا March پر شده. بقیه کشورها هم همینطورند و تقریبا همه هم ایرانی هستند که همه جا رو پر کردند. حالا ببینید در عرض یک سال چند نفر از ایران به کشورهای دیگه میروند و این آدمها هم عموما کسانی هستند که یک برتری به بقیه داشتند و تونستند که از این سوراخ باریک مهاجرت که بسیار مشکل هم هست بگذرند. حالا ببینید چه خبره....
در کل نمی خواهم بگم کی چه کار کنه، چون من نفر اول هستم که دارم میروم و نمی خواهم بگم که وضعمون خیلی خرابه که میدونم که درسته خیلی خرتوخره ولی یک راحتی نسبی داریم و کار هم ندارم که چی حقمون بوده و چی داریم ولی می خواهم وسعت ماجرا رو براتون روشن کنم. ببینید که اینجا چه خبره.
یک نمونه دیگه counter سایت است. همین وبلاگ رو ببینید که من یک گزارش ماهانه گرفتم از یک برنامه ای که خودمون نوشته بودیم و script اون یک مدت رو سایت بود. باور میکنید که از حتی دورترین مناطق ایران این وبلاگ بازدید کننده داشته. باور میکنید که همه در مورد استرالیا تحقیق میکنند و از google میان تو سایت هایی که اطلاعاتی دارند و عموما هم دارند برای اسس اقدام میکنند و معلوم این تب هنوز نمود خودشو نشون نداده و آینده روشنی براش نیست.
در کل نمی دونم بگم خوشحالم یا ناراحت. جالبه که هیچ تحقیقی روی این مساله صورت نمی گیره ولی مثلا روی برداشتن ۳ تا صفر از جلوی اسکناسها ۶۷۰۰ صفحه تحقیق صورت گرفته. نمی دونم ولی خیلی خوشحال که من توی این مملکت کاره نیستم و اصلا علاقه ای هم ندارم که کاره بشم چون هر قدم که بر دارم برای نابودی وطنمه. به من فحش ندین، هوی عمو بهروز چرا اینجوری نگاه میکنی، به من چه من اینجوریم. ولی دوست دارم که راهی رو در پیش بگیرم به بچه هام به این استیصال من نرسند. من مستعصل شدم ولی خوشحالم که یک کاری داریم همه انجام میدیم و اونم رفتنه به یک جایی که برای یک کاری مفیدتر باشیم و خوشحال کار کنیم. دوستتون دارم چون تا آخرش اینو خوندین. 
کلبه سوخته
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 8:7 شماره پست: 24
شخصی که باز مانده یکی از کشتی های شکسته بود ، به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اما هر چه روز ها افق را در جستجوی یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد که از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
روزی برای جستجوی غذا بیرون رفته بود وبه هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود. به نظر او بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه فریاد زد : خدایا تو چطور راضی شدی که با من چنین کاری بکنی؟
صبح روز بعد ، با بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علایمی شدیم که با دود می دادی.
آری ، وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان ترین راه است ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کنار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش : بار دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دود های بر خاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
نفت ما!!!
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 23:33 شماره پست: 25
بشکه نفتي داخل انبار بود
سالن انبار تنگ و تار بود
عصر جمعه حول و حوش شيش و هفت
برق سالن اتصالي کرد و رفت
عدهاي هم جمع بودند از قضا
صف کشيده تا کنار پلهها
يک به يک ميآمدند و با ادب
لمس ميکردند و ميرفتند عقب
لمس ميکردند مردان و زنان
هر کسي چيزي گمان ميبرد از آن
اين يکي استادکار ذوالفنون
گفت چيزي نيست اين غير از ستون
آن يکي مرد سياسي با دو دست
لمس کرد و گفت حتما قدرت است
کودکي هم روي آن دستي کشيد
گفت اسنک بود با طعم شويد!
کهنه رندي هم رسيد و دست زد
گفت ايران هزار و چارصد
عاشقي هم گفت اين دعوا خطاست
بي خيال بشکه معشوقم کجاست
عاقلي هم ميگذشت از آن کنار
گفت مارک و ليره و پوند و دلار
دختري هم ناگهان جيغي کشيد
گفت مردي بود با اسب سپيد
عدهاي ناگاه از راه آمدند
شمعي آوردند تا روشن کنند
شمع را با فندکي افروختند
بشکه در دم منفجر شد سوختند
بشنو اما حاصل اين گفتگو
ما درون بشکه نفتيم اي عمو
ميرسد هر کشوري از هرکجا
پاي خود را ميکند در کفش ما
حرف آخر يک کلام است و همين
کاشکي بي نفت بود اين سرزمين
خیلی سرم شلوغه
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 18:18 شماره پست: 26
سلام به همه دوستان
اینجوری شدم:

بعدشم امتحان دارم .. به زودی در مورد مهاجرت میخواهم یک بوکلت فارسی درست کنم ...
(به زودی در این مکان یک بوکلت مهاجرت به استرالیا نصب میشود)...
بوکلت فارسی بخش 1
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 0:28 شماره پست: 27
--------------------------------------------------------------
تا امتحان زبان همه چیز تعطیل! ... تا اطلاع ثانوی تعطیلیم! ولی هستیم!
امتحان اول بخش Listening گند زدم... میریم واسه امتحان دوم! دعاهای خود را در جهت دل این مهاجر بیشتر نمایید! متشکرم
امتحان دوم بسیار بهتر از امتحان اول بود و من برگشتم و پسرخاله دامون مونده هنوز. اگر برسم یک سری عکسهای دوبی براتون میگذارم. امیدوارم همه آدمهای دنیا خوشحال و خوش فکر باشند.
*کاش ما هم یکم ...... بودیم!
نتیجه امتحان اول:
|
Listening
|
Reading
|
Writing
|
Speaking
|
Overall
|
|
5.5
|
6
|
6
|
7
|
6
|
--------------------------------------------------------------
دارم مدارک رو برای لاج کردن آماده میکنم و تصمیم گرفتم که مطالبی که میخونم جمع کنم و برای دوستان هم بگذارم که شاید بدرد بخور باشد. در ضمن من اینها رو دقیقا از روی بوکلتهای خود مرکز مهاجرت آوردم و هیچ نظر شخصی درونش نیست و اینو بگم که کاملا همه بوکلت نیست پس ممکن بعضی بخشها رو شامل نشه ....
سن:
|
Age
|
Points
|
|
18 to 29 years
|
30
|
|
30 to 34 years
|
25
|
|
35 to 39 years
|
20
|
|
40 to 44 years
|
15
|
مدارک مورد نیاز:
ترجمه تائید شده شناسنامه برای اقدام کننده و بقیه کسانی که در پرونده اقدام کننده هستند. نمره مربوط به شخص اقدام کننده است و بقیه فقط باید شناسنامه ترجمه شده را پیوست کنند.
توانایی زبان انگلیسی:
|
Level of English
|
Points
|
|
Proficient
|
25
|
|
Competent
|
15
|
نمره ۱۵: حداقل ۶ در تمام چهار اسکیل.
نمره ۲۵: حداقل ۷ در تمام چهار اسکیل.
مدارک مورد نیاز:
شماره درج شده در جواب IELTS شما کافی است و نیازی به مدارک مورد نیاز بیشتر نیست و فقط شما کد جواب رو برای اداره مهاجرت درج میکنید.
منتخب شدن در رشته(Nominated skilled occupation)
نمره ۴۰،۵۰،۶۰ بر اساس لیست موجود در سایت دیاک: http://www.immi.gov.au/allforms/pdf/1121i.pdf.
مدارک مورد نیاز:
۱. کپی تایید شده از اسس شما. در فرم 1121i شما کد مورد نظر و در رابطه با کار خودتونو که پیدا کردید در جلوش یک کدی مثل ACS, TRA, NAATI, ... درج شده که اداره اسس کننده شما است. هر رشته ای شرایط و اداره مربوط به خودشو برای اسس کردن شما در رشته خودتونو انجام میده. در انتهای فرم 1121i شما آدرس و سایت اداره اسسور رو میتونید پیدا کنید و مدارک و شرایط مربوط به رشته خودتونو پیدا کنید. پس از اینکه اداره مربوطه کار اسس رو انجام داد یک کپی برابر اصل در یکی از دارالترجمه ها از مدرک اسس انجام میدید (برای ارسال و اگر آنلاین لاج میکنید که scan کافیه)
۲. یکی از مدارک زیر (مدارک زیر برای اینه که نشون بده شما در رشته مربوطه درست اسس شده اید و در واقع مدارک اضافی هستند برای اثبات اسس شدن درست شما)
a. مدارک گرفته شده در رشته مربوط به کد اسس. برای مثال دیپلم ها یا certification ها (برای مثال لیسانس) به همراه نمره های ترجمه شده.
b. ترجمه تایید شده سابقه کاری شما توسط جایی که استخدام شده اید که شرح جزییات کار شما و مسئولیت های مربوط به رشته ای در آن اسس شده اید)
ادامه دارد...
سفرنامه دوبی
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 11:16 شماره پست: 28
**********************************************
نمره امون رفت استرالیا ... خودمون نه ... بین علما اختلاف نظر بوده .. پاسخنامه رو فرستادن استرالیا که علمای اونجا نظر بدن .... اینم نتیجه زیاد حرص زدن ...
* الان منتظر جواب IELTS هستم ... تو سایت DHL زده که جواب رو به پستچی دادن ساعت ۷:۳۰ صبح و الان ساعت ۹ صبحه .. خدا کنه که ناهار رو با خوشحالی بخورم .. کاش وقتی میایم آپ کنم و این پست رو میبینم با خوشحالی بیایم و یک چیز شاد بنویسم ... 
نتیجه امتحان دوم:
|
Listening
|
Reading
|
Writing
|
Speaking
|
Overall
|
|
5.5
|
۶.۵
|
۶.۵
|
۶.۰
|
6
|
**********************************************
من چی فکر میکردم:
دوبی یک شهر بی در و پیکر که همه کارهاشو خارجیها انجام میدن و عربها رو فقط در آغوش زن هاشون میشه پیدا کرد. همه عربها کثیف و با بود بد هستند. دانشگاهها پر از دانشجوهای آسیای شرقی است و خبری از عربها نیست. امتحان IELTS خیلی سخت تر تهرانه چون ایرانیهای محترم قبل از ما خودشونو معرفی کردند و امتحان رو برای تقلب های ایرانیها بسیار سخت تر از معمول میگرند. در کل میتونم بگم که اون چیزی که تو ذهن من از دوبی بود یک شهری با آدمهایی مثل فیلم امام رضا بود. (تاثیر فیلم بر کودکان رو میبینی!!!!)
چی شد:
با ورود ما یک فرودگاه دیدم که ۷۲ ملت توش بودند و همه چیز داشت بسیار سریع و با دقت پیش میرفت و از ما برای اینکه چند دقیقه منتظر وسایلمون بودیم معذرت خواهی کردند. با ورود به شهر خیلی افکارم عوض شد. همه مردم با هم و بدون مشکل با هم زندگی میکردند. ما همراه خانواده و پسرخاله دامون رفته بودیم. تمام مردم (حتی اون عربها که من فکر میکردم) مشغول به کار بودند و بدون هیچ ناراحتی و دردسری با هم مراوده مالی داشتند. در هیچ فرمی خبری از مذهب نبود. میخواهم یک اعترافی بکنم: من فکر میکردم که ایرانیها بسیار خوش فکر هستند و اصلا نژاد پرست نیستند ولی واقعا اینجوری نیست (البته دور از جون شما). در هیچ فرمی خبری از هیچ اطلاعات خصوصی نیست و همه با هم بدون هیچ مشکلی مشغول زندگی هستند (یا میشه گفت که با کمترین مشکل) جالبتر از همه اینکه اونها این برنامه ها رو از سال ۱۹۹۱ شروع کرده اند. البته در اینکه تمام این عظمت هیچ پشتوانه تاریخی نداره شکی نیست ولی اونها از هیچ شروع کرده اند و انرژی ا.ت.م.ی هم نداشتند. به هر حال یک خاصیت ما ایرانیها اینه که میخواهیم هر کاری رو از ۰ خودمون شروع کنیم!
به هر حال خیلی خوشحال شدم که این عربها که ملخ خور میدونیمشون بسیار پیشرفت کرده اند. حالا فرض کنید که ۶۰ سال دیگه در ایران به این نتیجه میرسند که تهران دیگه درست بشو نیست و دیگه نمی شه راه حلی برای مشکلاتش پیدا کرد (بعد از میلیارها دلار خرج کردن البته) بعد به این نتیجه میرسند که باید یک شهر جدید بسازند (البته تا اون موقع اصفهان و دیگر شهرهای بزرگ ایران هم مثل تهران وضعشون خرابه و ازشون نا امید شده اند). پس شروع میکنند با ساخت شهر جدید مثلا در مرکز ایران (کنار کویر) و تازه میشیم ۱۹۹۱ دوبی و چون پول دیگه نیست از خارجیها خواهش میکنند که بیایید سرمایه گذاری کنید و اونها هم پول میارند و هم تکنولوژی (البته تا اون موقع نفت به سلامتی تموم شده و ما داریم از انرژی ا.ت.م.ی استفاده میکنیم) و دلیلشون موفعیت استراتژیک ایرانه و پس از چند سال خیلی چیزها عوض میشه (نمی گم خوب میشه یا نه!).
خدا کنه من زنده باشم و ببینم اینا رو و برای نوه عمو بهروز تعریف کنم که ما چه زندگی داشتیم و واسه امتحان IELTS چه جاها نمی رفتیم و چه کارها نمی کردیم و اونم هر هر هر بهم میخنده!
پ.ن: راستی یک چیز جالب: داشتم رادیو جوان گوش میکردم، پرسیده بودند که به نظر شما در سال ۲۰۵۰ دنیا و همه چیز در کل چطوری میشه. هر کی یک چیزی میگفت، یکی مگفت یک راه به کره های دیگه وا میشه که مردم بروند اونجا، یکی دیگه میگفت که دیگه از شر هواپیما و تاخیرهاش خلاص میشیم، یکی دیگه می گفت که اینقدر الان تکنولوژی پیشرفت کرده که خیلی بعیده بیشتر از این تکنولوژی پیشرفت کنه و از همه جالبتر این بود:
"در سال ۲۰۵۰ فکر کنم قسمت دوم مدرسه موشها ساخته میشه"
در احوالات آی التس
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 15:24 شماره پست: 29
امروز هم برای اردیبهشت ثبت نام کردم ... محکم میخونم که نمره لازم رو بیارم ... روی من از روی همه بیشتره .. حتی از آی التس ... فکر کردی ... ۱۰۰ دفعه امتحان میدم .. اینقدر درس میخونم که دکترای زبان بهم بدن ... روی من از همه دنیا بیشتره
مسافرت
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 0:6 شماره پست: 30
دارم یک ماه میرم مسافرت ... از فردا که سه شنبه است... دارم میرم برای کار به آفریقای جنوبی ... خیلی عکس میگذارم ... خوش باشید!
چند تا عکس:




نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 8:18 شماره پست: 31
سلام سلام
من دوباره برگشتم.
اول از همه خیلی از کسانی که کامنت گذاشتند و من نتونستم جواب بدم معذرت میخواهم. یک ماه اخیر خیلی مشغول بودم و اصلا به وبلاگ نرسیدم سر بزنم. خیلی دلم برای همه تنگ شده بود. دوباره اومدیم و مراسم IELTS و مهاجرت و این حرفها شروع شد. خوب اینم یک مدلیه برای خودش. تا اونجا بودیم نگرانیمون اول خانواده و دوری و اینا بود بعدش اینکه شام چی بخوریم و کجا بریم و اینا.... خیلی خوش میگذشت ولی اینجا همش وام و قسط و IELTS و مهاجرت و .... یک عالمه چیزای دیگه. البته شکایتی نیست و خوشحالم، چون میارزه به بودن با خانواده و گرفتاری. امروز از یکی از دوستام شندیم که میخواست اونم برای استرالیا اقدام کنه! یکی دیگه از دوستای مشترکمون هم منتظر ویزاست و یک عالمه آدم که یک کمی هم سرش به تنش میارزه داره برای استرالیا اقدام میکنه. دیگه نمی دونم چی میخواهد بشه .. همه دارن میرن و کسی نیست که بمونه! البته وقتی بودجه I.T رو قطع میکنند همین میشه دیگه. در ضمن دیدم که اداره مهاجرت استرالیا عجب سرش شلوغه و چه سیستمی باید داشته باشه که بتونه این همه در خواست رو مدیریت کنه....
القصه، ما برگشتیم و تصمیم جدی برای گرفتن نمره IELTS دارم. توی این مدت یکم متدهای The Secret رو امتحان کردم که خیلی جواب داد (آدم باید انرژی مثبت زیاد داشته باشه که جواب بده واسه همین اونجا که انرژی مثبت بیشتری داشتم متدهای The Secret رو امتحان کردم) و خیلی هم جواب داد! حالا هم میخواهم روی موج انرژی مثبتم بمونم و امیدوار باشم و تلاش بیشتر بکنم که بشه! خیلی دلم تنگ شده بود که یک کلام اینجا بنویسم. حالا که نوشتم خیلی حالم بهتر شده.
پ.ن۱: کسانی که برای رشته کامپیوتر میخواهند برای اسس اقدام کنند باید با لیسانس دانشگاه آزاد حداقل ۶ سال سابقه ارایه کنند و با مدرک سراسری هم برای اطمینان حداقل ۶ سال ولی من چند نفر میشناسم که با ۴ سال هم (چه آزاد و چه سراسری) اسس شدن. در ضمن اگر نظر منو میخواهیید و اگر مشکل مالی ندارین اگر حدود ۴ سال سابقه کار دارین با همون اقدام کنین. اگر بخواهیید ۲ سال صبر کنید معلوم نیست آینده چی میشه برای همین برو براش!
پ.ن۲: پانی خانم خدا بد نده! امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی. همش تقصیر این بهروزه، اینقدر اذیت میکنه. همش آب معدنی میخوره و .... خیلی ناراحت شده، هر چه زوده زوده زود خوب بشی و بیایین تهرون بریم SFC.
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:49 شماره پست: 32
شاید این یک مطلب جدید نباشه و خیلی ها به این مساله فکر کرده باشند .. من فقط میخواهم تجربه شخصی خودمو بگم ...
من قبلا فکر میکردم که خیلی مشکلات زیادی دارم و خیلی هاش به دنیای اطراف وابسته است، مثلا من از اینکه ساعتها در بانک وایسم برای یک قبض احساس پوچی میکردم. میگفتم خوب من که میتونم توی این مدت یک کار مفید دیگه انجام بدم و خیلی حالم بد بود. حالا جدیدا یک دوستی نوشته که:
عصر پنجشنبه ، تکلیفتو با خودت نمی دونی ، نمی دونی با کی بری بیرون ، به کی زنگ بزنی یا کجا بری ؟ دلت واسه کی تنگ شده ؟ روزگار جالبیه . از یک سری آدمهای دور و برت خسته می شی . می یایی می شینی پای اینترنت ، عقده هات رو سر بلاگت خالی می کنی . نمی دونم دوای این درد چیه ؟ دوست ؟ جنس مخالف ؟ سفر ؟ کار یا هجرت ؟ سر در گمی توی انتخاب راهی که بیراهه شده . بلاگ ها روز به روز نا امید کننده تر می شن و راه حل گم شده چون صورت مسئله نامشخصه ، چون نمی دونی که این راهها به کجا ختم می شه . حسه آدم مثل کسیه که عاشقه ولی هرچی می گردی نمی دونی عاشق کی یا چی هستی . و به هر طرف که نگاه می کنی می بینی هیچ مشکلی نداری و این واست شده مشکل
همیشه به دوستام یه چیزی گفتم که روزی ده هزار بار خودم بهش می رسم و اون اینه که خدا نکنه یه روز توی این مملکت وقت پیدا کنی که فکر کنی چون نتیجه ش فقط بن بسته
فقط یادت به بابک بیات می افته و این شعرو آهنگ
میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست
اون صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست کوچه خاطره هاست
اگه تشنس اگه خشک مال ماست کوچه ماست
...
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه؟
نمیتونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمر تشنه بودیم مگه نه
من خیلی به این مساله فکر کردم، یادم میاد که منم اینجوری بودم. بعد شروع کردم با یک شرکت غیر ایرانی کار کردن و چند دفعه هم رفتم رفتم یک کشور دیگه و یک مدت کوتاهی هم اونجا زندگی کردم و حالا به جرات میگم که مشکل اصلی خودم بودم و اونجا هم همین قدر مشکلات داشتم ولی با یک تفاوت، وقتی برگشتم ایران اینجا دیگه نمیتونستم زندگی کنم. اونجا به نسبت اینجا آرامش مطلق داشتم و مشکلم فقط نبود خانواده بود. برای همین از ساعتی که از قطر یا بحرین سوار هواپیما شدم که بیایم ایران مشکلات برگشتن و من هم که ....
سرتونو درد نیارم، اونجا شرایط بسیار عالی داشت ولی مشکلی از من حل نکرد هیچ که وقتی برگشتم مشکلاتم چند برابر شد (البته الان دوباره عادت کردم) ولی فهمیدم که یک چیزهایی هست که توی من درونی شده و اصلا نمیشه با عوض کردن کشور یا ملیت عوضشون کرد. پس تصمیم گرفتم:
۱. زبان بخونم که این IELTS نمره بیارم دیگه!
۲. خودمو عوض کنم که بتونم از هر لحظه لذت ببرم و خوشحال باشم و در ضمن یادم نره که کجا زندگی میکنم و در بدترین وضعیت با خوشحال نگه داشتن نمونم و به جلو حرکت کنم و با لذت بردن از زندگی انرژی زیادی رو برای خودم تولید کنم که بتونم ادامه بدم.
پس خوشحالم! حتی اگر دستشویی به طبقه پایین آب بده! 
آی التس نمره آوردم
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 0:13 شماره پست: 33
خیلی حرف دارم ولی فقط الان میگم که آخرش The Secret کارشو کرد و نمره آوردم. پسرخاله دامون هم نمره آورد.. خوشحالم .. خیلی زیاد .. از همه مخصوصا مادر و بانو ممنونم که منو اینقدر تشویق کردند....
برای همه آرزوی موفقیت دارم ... امیدوارم که همه به آرزوهاشون برسند!
مبارکمون باشه 
سالمم یا نه!
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:57 شماره پست: 34
دیشب تلویزیون را همینطوری روشن کردیم و دیدیم که برنامه مثلث شیشه ای داره اجرا میشه و یک آخوند آورده. من از مجری برنامه خیلی خوشم میاد و شروع کردم به دیدن برنامه. یکهو مجری رفت سراغ اینکه خیلی از جوانان ما دچار مشکل ج.ن.سی هستند. من که میخ شدم که برنامه داره از ایران پخش میشه یا ما.ه.وا.ره میخ جلوی تلویزیون خشک شده بودم. مهمان برنامه هم رئیس سازمان ملی جوانان بود. میگفت ما یک اتاق فکر هستیم و در سال هم ۲۸ میلیارد تومان هم بودجه داریم. رضا رشیدپور هم میگفت که خوب کل سیستم سینمایی کشور ۲۰ میلیارد بودجه داره و شما برای فکر کردن ۲۸ میلیارد پول میخواهید چه کار! و جوانان ایرانی هم که توی اینترنت همش دنبال س.ک..س هستند، پس فایده شما چیه! اون میگفت به دولت طرح دادیم که ازدواج رو زیاد کنیم و طرح ما هم صندوق مهر رضا که ۴ میلیون وام میده (۲ میلیون نقد و ۲ میلیون اجناس ایرانی) و بنگاههای زود بازده رو حمایت میکنیم. رضا (رشید پور) هم میگفت که جوانی در تهران که میخواهد ازدواج کنه باید ماهی ۵۰۰ هزار تومان اجاره پرداخت کنه و حداقل هم ۱ میلیون درآمد داشته باشه که با بنگاههای زود بازده که نمیشه این حقوق ها رو داد. در نهایت چیزی نداشت بگه! (البته به نظر من)...
حالا اینا گفتم که بگم که چند سال پیش اگر من میخواستم بعد برنامه با یکی بحث کنم میگفتم آره مرتیکه فکر میکنه که با ۴ میلیون (که من و بانو بعد از ۲ سال دویدن نتونستیم وام رو بگیریم) چی کار میشه کرد. همه کارخونه ها دارن ورشکست میشن ... اینجوری فقط پول دور میریزن. همه بیکار و همه کارخونه ها هم یکی یکی دارن ورشکست میشن. نیروی کار حرفه ای هم که همه دارن مهاجرت میکنند و کسی دیگه نمی مونه که کار بلد باشه و مملکت چند سال دیگه نفتش تموم میشه و الی ماشاالله ....
اما حالا دیگه اینجوری فکر نمی کنم. اصلا کی گفته که کارخونه های ما دارن راه تولید درست میرن! شاید باید همه تعطیل بش، همه این روشن فکرهای اجنبی دوست مهاجرت کنند و پول نفت تموم بشه که دوباره از اول یک مملکت بسازیم! شاید هم عکس این درست باشه. به هر حال اصلا دیشت حالم بد نشد که یاد بدبختی ها بیافتم. با خودم میگم اگر من میدونستم که چیکار باید بکنیم که میشدم رییس جمهور یا وزیری معاونی چیزی! پس بیخیاله گربه!
خوشحالم دارم یاد میگیرم که توی همه چیزها دخالت نکنم و حداقل خودمو اصلاح کنم که نسل بعدی رو از این اخلاق بد فضولی در هر کاری نجات بدم. توی فوتبال میبازیم میگیم خوب پاس نمیدن! خونه گرون میشه میگیم مافیا حمله کرده! آخه بچه تو همون Software Engineering رو مثل آدم بلد بشو بعد فضولی کن توی هر کاری....
تصمیمات جدید: کلاس زبان، Design Pattern و Software Engineering. در ضمن فضولی هم موقوف (البته خودم میگم ها، یک وقت اشتباه نشه
)
خیلی مهمتر از بقیه چیزها: من قمار باز خوبی ام و تو بازیگر خوبی! همیشه دست دوست داری که دست دیگران را بخونی و من همیشه بازنده! توی خوابگاه همیشه بهترین بازی رو میکردم (البته به نظر خودم) ولی توی اتاق ۱۱ همیشه بازنده بودم! همیشه کارت تقلب بود و من اینو دوست داشتم و تو هم میدونستی که من میدونم چه خبره و حالا فقط همین خاطره شیرین تو ذهنم مونده و فقط همین! و این دنیای وب عجب دنیایی است و گاهی خوبه که آدم تقلب کنه! عجب دوست داشتی ...
پ.ن: در ضمن CV و نامه اسسمنت را برای دوستان میگذارم که اگر خواستند استفاده کنند:
http://www.rptp.co.ir/needtogo/CV%20Example.doc
http://www.rptp.co.ir/needtogo/ACS-Result.jpg
کتاب استرالیا
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 23:6 شماره پست: 35
به همه دوستان عزیز پیشنهاد میکنم کتاب استرالیا را که دولت استرالیا برای تازه واردین تهیه کرده و برای گرفتن پاسپورت و تبدیل شدن به شهروند این کتاب مطالعه شود را حتما بخونید. لینک:
http://www.immi.gov.au/living-in-australia/values/book/english/lia_english_full.pdf
بسیار دید بنده را برای آینده ای که در پیش گرفتن باز و اهداف مشخصتری بهم داد.
* پ.ن: وحید جان چشم منابع IELTS رو توی این هفته میگذارم! مخلصیم.
سلامی چو بوی خوش آشنایی!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 17:59 شماره پست: 36
سلام به همه دوستان عزیز
چند وقته که اصلا وقت آپ کردن نداشتم و یکم هم مریض بودم. مثل معتادا بدن درد شدید داشتم و خیلی اذیتم کرد ولی خوب خدا رو شکر الان خوبم!
هنوز لاج نکردم. منتظرم که یک سال بیمه پردازی تموم بشه و امیدوارم تا کمتر از یک ماهه دیگه بلاجم.
نمیدونم چرا هر چی میگذره بر عکس اون چیزی که فکر میکردم سرم شلوغتر میشه. خیلی وقت میخواهم. خیلی فکر دارم که باید انجام بدم ولی خوب چه میشه کرد زندگیه و برنامه ریزی برایش توی این مملکت خیلی سخته. هنوز خیلی کارا دارم که باید انجام بدم ولی... باید بیشتر تلاش کرد میدونم!
در ضمن قرار بود که یک سری کتاب معرفی کنم به دستور آقا وحید ولی دیدم یک سایتی هست که هر چی من میخواهم معرفی کنم توش هست، تازه میشه از اونجا download هم کرد. آدرسش:
http://ielts4u.blogfa.com/
مطئنم که شما اساتید همه بلدید اینجا رو ولی خوب به هر حال من سواتم! در همین حده.
دامون هم که داره میره و من بی پسرخاله میشم. این بهروز هم روز به روز نامردتر میشه. همه دوستان هم ازدواج میکنند توی این ماه و من از اینکه دارن تغییر مثبت میکنند (البته به جز عمو بهروز
) خوشحالم و از اینکه از هم دورتر و دورتر میشیم ناراحت. خدا رو شکر اینقدر هممون گرفتاری داریم که اصلا ناراحتیها یادمون نمی مونه ولی امیدوارم خاطرات خوش از یادمون نره.
زندگی خیلی قشنگتر از اوینه که آدم بتونه زشتش کنه!
برای همه آرزوی بهرینها رو دارم.
اینه!
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 20:25 شماره پست: 37
آخرش امروز لاجیدم و فایل نامبر هم گرفتم ....
در ضمن عمو بهروز در ادامه باهات میبازم! زیاد نگران نباش!
از همه به خاطر جواب ندادن به کامنت ها معذرت میخواهم و سعی میکنم از این به بعد بجوابم و خیلی حال دادین!
پ.ن: من آنلاین لاج کردم و دلیلش هم زمان کمتر در پروسه ویزاست.
بازی وبلاگی
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 0:43 شماره پست: 38
به دستور عمو بهروز که عمری با هم آب معدنی و بستی میدون سرو خوردیم مینویسم:
1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
هیچ چیز. من این سالها یک چیز رو یاد گرفتم. یا یک کاری رو نکن یا اگر تو جریانش رفتی باید بری! دیگه وقتی برای فکر کردن نیست و اگر میخواستی باید فکرهاتو قبلش میکردی. در مورد زندگی هم همینه! من اعتقاد دارم کا به دلخواه خودمون و به دلخواه خودمون خانواده و عهد به این دنیا اومدنمونو انتخاب کردیم و باید ادامه بدیم. البته این قصه سر دراز دارد. ولی من بر نمیگردم و بی خیال نمی شم!
2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
بهتره داستان شروع شدن رفتن رو بگم. روزی که از سر حرص خوردن از کارم به صفحه اول پرشین بلاگ رفتم (کاملا اتفاقی، چون هیچ آدرسی به ذهنم نمیرسید) و دیدم که وبلاگ الهام جزو پر بیننده ترین ها بود و کاملا اتفاقی رفتم توش و خودمو بدبخت کردم. من حال میکنم با اینطور زندگی کردن و آهنگ قبلی وبلاگ سرزمین کانگروها هم بی تاثیر نبود و آرزو دارم روزی که وارد استرالیا میشم (شاید هم شب) این آهنگ رو گوش بدم. زندگی حس غریبی است.... !
چون دیگه کسی تو لیست من نمونده که دعوتش کنم از همسر دعوت میکنم که بیاید و کلامی نظرشو بده! همسر جان بگو عزیزم...
پ.ن: ما یک پسرخاله (دامون) داشتیم که رفت و یک شماره هم بهمون نداد و دلمون برایش تنگ شده. لطفا بهش بگین که شمارشو بده وگرنه میرم شرق آسیا رو به هم میریزم. در ضمن دلم برایش تنگ شده.
پ.ن۲: وبلاگ عزیز تولدت مبارک. یک پست برایت میزنم. ناراحت نباش.
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 12:29 شماره پست: 39
خیلی وقته که ننوشتم و خیلی کارم زشت بوده !
چند وقته فهمیدم که از نرم افزار و کامپیوتر هیچی بلد نیستم. خیلی باحاله نه! بعد از این همه وقت کار کردن فهمیدم آدمهایی مثل دکتر حسابی یا خیام عجب خفنن! خیلی باحاله هرچی دارم آدم بیشتر جلوتر میره میفهمه که چقدر عقبه. به هر حال زندگی همینه و من همه چیز رو که نمی تونم یاد بگیرم و باید آدم آخرش نگه که زورمو نزدم.
بعد از لاج کردن فهمیدم که چقدر کار دارم برای مثال:
۱. زبان رو باید تقویت کرد.
۲. از نظر technical باید خیلی خیلی خیلی کار کنم.
۳. سوابق کارم رو کامل و مرتب جمع کنم که روز آخر گیج نشم.
۴. کم کم دلار بخرم که یکهو قیمتش زیاد بشه گرفتار میشم.
۵. در مورد نحوه فکر کردن به زندگی تجدید نظر کنم (خودم هم نمیدونم این یعنی چی)
۶. تمام کارهامو document کنم که شرکت بعد از رفتن من نترکه!
دنیا خیلی این روزها داره بهم درس میده و خیلی خسته و خوشحالم. خوش به حالمه!
بازم میگم خیلی خوشحال و خستم!!!!!!!!!!!!!!
شاید دیره ... شاید نه
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 1:34 شماره پست: 40
به قول یکی، همیشه یک جایی برای نوشتن هست و همیشه یک جایی برای خوندن ولی اینجا برای من مفهوم یک تصمیمه. یک تصمیم که شاید خیلی ساده گرفتم ولی برایش خیلی بیشتر از چیزهای دیگه به هر شکل هزینه کردم. برای همین دلم نمیاد بگم که تعطیلش میکنم. دوست ندارم وسط کار ولش کنم پس تا تعیین تکلیف ویزا مینویسم. اینقدر حرف برای گفتن دارم که بنویسم.
زندگی برای من یکم عوض شده ولی خب همون روال تکراری رو داریم با همسر طی میکنیم. زندگی توی این چند وقت خیلی بهم درس داره و دارم حالا درسهامو پس میدم و خیلی هم کیف داره که میبینی یک چیزهای جدید یاد گرفتی ولی بده که میبینی خیلی باقیمونده برای یادگرفتن و از جهت دیگه خوبه چون حداقل ۱۰۰۰ سال سرکاری و وقت برای فکر کردن برای اینکه از کجا میایی و به کجایی میخوایی بری نداری و در کل آدم خماره و به فکر فرو نمی ره.
تقریبا تو ایران خیلی آدمهای کمی رو دیگه میشناسم و همه به بلاد کفر مهاجرت کرده اند یا در حین رفتن هستند. چند وقت پیش هم پانی و بهروز ویزاشون در کمال ناباوری (همه کارای این بهروز مثل خودش عجیبه) اومد که امیدوارم زودتر بروند که اونجا بعدش که ما میریم خراب شیم روسرشون. یک رئیس هم دارم که اونم داره میره آدلاید. خوب کیف میکنه و من اینجا گرفتار از کارایی که باقی مونده. این داستان سر کار رفتن من هم شده ماجرایی. اول میخواستم برم آفریقا بمونم ولی زیاد جالب نشد و موندگار شدم. بعدش هم رفتم یک جایی سرکار که خیلی آدمهای خوبی هستند و من اگر الان میخواستم برای مهاجرت اقدام کنم یکم شک میکردم ولی کلا خیلی از شرایط راضیم.
زندگی هم خیلی باهام رفیق شده. خیلی بیشتر از قدیم و امیدوار شدم که احتمالا بتونم از بدنیا اومدنم لذت ببرم ولی هنوز نمیدونم که عصر پنجشنبه ها آدم ها چطوری اوقاتشون رو میگذرونند که کیف زیادی داشته باشه! به هر حال ما که امروز فیلم دیدم، اونم از این فیلمهای بکش و بکش که من و بانو بدمون میومد ولی دیگه چاره ای نبود و دیدیم (در ضمن یادن نیست اسمش چی بود!).
راستی کلاس زبان هم ول کردم و دیگه نمیرم (هنر کردی!).
مینویسم به زودی با فکر آسوده...... سلام برسوندید (به کی!)
فهمدین یا نفهمیدن .. مساله اینست!
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 23:23 شماره پست: 41
چند وقته دارم تمرین میکنم! دارم تمرین میکنم که حرفها را بشنوم و فقط گوش ندم. عقایدی رو که اعتقاد بهشون ندارم هم بشنوم. چقدر خوبه! چقدر آدم عوش میشه و چیزهای جدید یاد میگیره. جالبه که اصلا آدمها حرفها همو نمیشنوند! آدم باورش نمیشه ولی ۹۹٪ آدمها اصلا نمیدونن دیگرون چی میگن (و البته بقیه هم نمیدون که واقعا چی میگن!!!!!) بهر حال بسیاری از مشکلات جامعه ما اینه که عادت به شنیدن حرفهای همدیگه رو نداریم. مثلا زن و شوهر اصلا نمیفهمن مشکل طرفشون و در مقابل مشکل خودشون چیه چون نه حرف دل و مغزشونو میشنون نه حرف دیگری رو! و در ادامه توی محل کار، نه صاحب کار مشخص میگه که چی میخواهد نه کارمند نیازهاشو مشخص میکنه! نه جامعه میدونه ر.ئی-.س جم.هو-ر توی مملکت چیکارست و نه اون میدونه نیاز جامعه اش چیه! و در نهایت همه با هم درگیر الکی هستند. هیچکی نمیدونه واقعا با چی خوشحال میشه و اگر هم خوشحال میشه چرا؟ خیلی باحاله نه!
حالا منم دارم تمرین میکنم که به حرف دلم و عقلم گوش بدم و بعد به حرف آدمهای اطرافم. ببینم مشتری واقعا چی میخواد! خونوادم با چیا خوشحال میشن! چرا من منم و آخرش اینه که خوشحال بدون اینکه فکر کنم استرالیا ناجی این احوال پریشونمه به فردایی فکر کنم که با چیزهای خیلی ساده میشه خیلی روشنش کرد. فقط باید نترسید و به همه چیز فکر کرد و به همه چیز شک کرد. خوشحال باش که آدمی و میتونی فکر کنی! خوشحال باش! فقط همین.......
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 16:27 شماره پست: 42
سلام به همه دوستان
این روزها (همه تپش نگاه میکنند) خیلی وقتی برای فکر کردن به مهاجرت و وبلاگ معظم له ندارم ولی خوب امروز دیگه بیخیال دنیا شدم و اومدم یکم از ماجراهای این چند وقته بگم. زیاد نگران نیستم که کی ویزامون میاد چون آخرش یا میاد یا نمیاد! سر کار میرم و میام خونه ، یکم هم درس میخونم و کنارش هم امیدوارم که زیانم خوب شه. همسر مهربان هم مشغول درس و دانشگاهه. راستی اون درسی که من میخونم ربطی به دانشگاه نداره ها. من دیگه واسه این کارا پیر شدم. چند روز پیش یک سری به سایتهای مهاجرتی و فروم ها زدم دیدم که کامپیوتری ها باید یک Enquiry برای اینکه بگن جزو CSL هستند و روند پروندشون سریعتر بشه دیدم و منم دست به کار شدم ولی خوب هیچ خبری از اداره مهاجرت نیست. دارم در مورد اینکه چه کارهایی برای رفتن و آینده در استرالیا مهمه رو انجام میدم از جمله اونها:
1. رفتن دوره COBIT (فکرشو همسر گرامی به سرم انداخت) که به همه توصیه میکنم که دنبال دوره های مدیریتی و ممیزی باشند. برای نمونه یک سری به سایتهای کاریابی بزنید و COBIT رو جستجو کنید که نتیجه واضح خواهد بود. در ضمن شانس سر کار رفتن رو افزایش میده!
2. دارم یک سری از Pattern های خفنی که یاد گرفتن رو توی شرکت امتحان میکنم که میدونم اینجا خیلی ازش پشتیبانی میشه و برام خیلی راحته که تستشون کنم ولی در استرالیا مطمئنم برای این کار باید 100 نفر جواب بدم. برای همین توی ایران همه خرابکاریها و تست ها رو شروع کنید که فرصت تنگ.
3. برای اینکه بتونم ازیستان ادامه تحصیل بدم (البته این کارا از ما گذشته) باید یک سری کارها انجام بدم که مهمترین اونها زبانه و اینکه سیلابسهای رشته های مورد نظر رو بررسی کنم که دید بهتری نسبت به رشته های جدید و آینده دار داشته باشم.
4. پول جمع کنیم (تا حالا که زیاد موفق نبودم! )
5. زیاد به اینکه کی ویزام میاد فکر نکنم و به این فکر کنم که از فرصتهای اینجا بهترین استفاده رو بکنم.
* در ضمن یک موبایل توپ به مناسبت تولد یک موبایل 5800 از طرف همسر کادو گرفتم. خیلی راضیم ولی اگر میخواهید پول خرج کنید N97 بخرید در غیر اینصورت 5800 بهترین انتخابه!
** توصیه اکید میکنم که در مورد WCSF (MVP Pattern( , Work Flow Foundation, Dynamic Data و در نهایت Linq To SQL مطالعه کنید که بسیار شگرف به انسان کمک میکنه.
*** از پسر خاله دامون هم خیلی ممنونم که بازم رفیقمه و همیشه هم شرمنشدم. سلام به همسر گرامی برسون
**** عمو بهروز هم که نامرد شده از وقتی ویزا گرفته. تازه بستنی فروشی مشهور هم دیگه ضرب 4 رقمی در 4 رقمی میکنه. دیگه دوره عوض شده. هییییییییییییییییییییییییییی. ولی دوستش دارم.
***** از کلیه کسانی که کامنت مینویسند یا نمینویسند و من جواب نمیدهم خیلی معذرت میخواهم که اینقدر کار دارم که نگو ولی سعی میکنم باز هم جواب بدم. مخلصیم.
خوشحال باشین.
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 15:15 شماره پست: 43
سالهای زیادی است که میگذره و ما عید رو جشن میگیریم و من به شخصه نبود کنار خانواده در عید رو خیلی حس میکنم. شاید این نگاه نستالژیک یک نگاه تکراری و مایوس کننده برای کندن از ریشه ها بدونیم ولی خب وجود داره. نمی دونم سال دیگه کجا باشیم! فقط میدونم که زندگی در حرکته و برای هیچکس نمی ایسته. برایم دیگه خیلی چیزها روشن شده; اولیش اینه خیلی از مهاجران به هر جای دیگه از طبقه متوسط جامعه هستند و بسیاریشون نمیدونند که چرا دارن فرار میکنند. دوم اینکه شرایط در جامعه ما به دلیل نبود هیچ سنگ محکی به هیچ عنوان قابل قیاس و در نهایت قابل پیش بینی نیست! در نهایت اینکه خیلی آدمها در ایران نمی دونند واسه چی زنده اند!
عجب ... حالا یکی بیاد این نتایج رو به هم وصل کنه و یک نتیجه گیری کلی کنه.
به هر حال زندگی برایش اصلا مهم نیست که ما چی کار میکنیم و دنبال چی میدویم. حتی در نهایت برای خودمون هم واضح نیست که چرا میدویم و برای چی زندگی میکنیم. هر کسی برای خودش دلیلی داره ولی ...
در سال جدید تصمیم داریم:
1. زندگی رو دوست بداریم (کاری که باید سالها پیش به فکرش می افتادم)
2. برای وقت خودم و دیگران ارزش بیشتری قایل بشم و برنامه ریزی برای 1 دقیقه تا 1 سال دیگه رو حتما روی کاغذ پیاده کنم.
3. سعی کنم در حین دوست داشتن زندگی از زندگی کردن لذت هم ببرم و انرژی مثبتم رو با همه شریک بشم که میدونم این کار انرژی آدم رو چند برابر زیاد میکنه (مواظب باش نترکی از انرژی!!!!)
4. حتما برای کار و زندگی در استرالیا فکر کنیم و برای رفتن از حالا شروع به حاظر شدن بشیم (منظور جمع کردن اساس نیست بلکه بررسی کارهایی است که میدونم که پام برسه اونجا میگم کاش زودتر بهشون فکر میکردم!)
و در پایان آرزوی یک سال خوب و خوش رو برای همه وبلاگی های عزیز دارم. امیدوارم سال دیگه سالم باشیم و اولین پست رو در بلاد کفر نیویسم. در ضمن امیدوارم که بلاگفا سالم و سلامت باشه که ما هم بتونیم ادامه بدیم. با تشکر از آقای شیرازی برای تمام تلاشهایش.
سالی که نکوست از بهارش پیداست
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 20:35 شماره پست: 44
سلام سلام
سال نو رو پسا پس به همه دوستان عزیز تبریک و شادباش میگویم.
پس از مرارت سالها و دوری از CaseOfficer ما نیز دارای یک عدد نماینده CaseOfficer شدیم. البته این فیلمهای جدید اداره مهاجرت برای من رنگی نداره و ما به زندگی شیرین خود به همراه خانواده بدون هیچ دغدعه (درست نوشتم!) ویزایی ادامه میدهیم (ایییییییییییییییی... دروغگو!). به موجب یک عدد نامه الکترونیکی از ما و همراهان فرمهای 80. 1221 , 47A به همراه بیمه را خواستار شدند. در ضمن مادر گرام نیز در زمره مهاجران آورده اند که بدلیل نداشتن مدارک کافی جهت نیاز مبرم ایشان به بنده باید از لیست خارج شوند.
چند روز پیش به همراه رئیس مربوطه به اداره بیمه عزیمت کردیم که مفتخر شدیم به اینکه پرونده اینجانب به بارگاه ابدیت شتافته و رایانه نیز به دلیل ویروس خوردگی و یا دلایل امنیتی از اطلاعات بیمه شدگان پاک گشته اند. زین سبب بنده خوشحال و شاد از باب عدم وجود هیچ اطلاعاتی از این بنده حقیر در سیستم بیمه ای کشور به رقص و پایکوبی بسیار پرداختم در شکلی که مریضی بر من غلبه کرد و در حال حاظر در اندرونی منزل در حال استراحت هستم. در ضمن برنامه ای برای بیمه باید ردیف کنم آن سرش نا پیدا که نگو و نپرس!
در حال حاضر ار فرط سرخوشی زباب گم شدن سابقه این حقیر و زدن آمپول پنیسیلین آنقدر مشعوف هستم که نگو. حال زین همه مسرت دست به دعا بر داشته و خدا را از این همه نعمت که در این دیار به بنده عطا فرموده خوشحالم که 5000 تومان نذر امامزاده میکنیم مگر فرجی حاصل شود. در باب دعا نیز از شما خواننده عزیز نیز استدعای لطف به این حقیر را دارم.
خدایا تا انقلاب مهدی کسی رو درگیر بیمه نگردان........... آمین!
خوب من برم یکم استراحت کنم که خدا رو خوش بیاد و شما را به خداوند آمرزشگر میسپارم. بای بای
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 22:57 شماره پست: 45
خیلی وقته ننوشتم و خیلی دلم تنگ شده. خیلی دلم گرفته. از این همه .....
ما همه کارمون بهمون میاد! امروز توی تاکسی بحث داغی بود و یک خانم دانشجو بسیار پر حرارت در مورد اینکه ما خیلی بیچاره شدیم و پول های نفت رو بردند حرف میزد. حرفهاش دلچسب بود و معلوم بود که یا از جایی خونده و یا جایی شنیده. حالا میگید چرا بهتون میگم;
خانم میگفت که در دوران خاتمی که بسیار ایران مقروض بود رو تحویل گرفت و با نفت بشکه ای 7 دلار داشت مملکت رو اداره میکرد و بعد از 8 سال با ذخایر بسیار بالا به آقایون تحویل داد. بعد هم این آقایون بعد از چهار سال به ماها میگن که ما از همه دولتها بیشتر کار کردیم و اصلا تورم نداشتیم. میگفت که این آقایون مثل اون کساییند که توی بانک یک پول گنده ای میبرند و بعد میان سر خونه زندگی و به جای سرمایه گذاری برای خانم خونه طلا, برای بچه ها باقالی (نمیدونم این یکی رو چطور به ذهنش رسید) و دوچرخه میخرند و همه پول حیف و میل میشه و در نهایت هیچی به هیچی!
منم خیلی خوشحال شدم که چه خوب، بعد ازش پرسیدم که خانم محترم حالا شما حرف حسابت چیه؟
گفت که ما خیلی در بد بختی هستیم و بیچارگی و خفقان و باید به شرایط موجود اعتراض کنیم که بفهمند که ما گاو و گوساله (بلانسبت شما!) نیستیم.
منم گفتم خوب بعد از اعتراض میخوایین به چی برسین؟
گفت یعنی چی؟
منم گفتم خوب میخوایین رئیس.. جم.ه....ور عوض بشه؟ یا چی میخواییند از این همه زد و خورد!
هیچی جز همون حرفهای تکراری قبلی نداشت بگه!
میدونین ما همه کارمون به همه کارمون میاد. ا.ن...قلا...ب کردیم که چی بشه؟ هیچکی نمیدونه! حتی از اونهایی که میگن ما مذهب میخواستیم با وضعیتی که الان هست هیچی ندارند بگند. مهاجرت میکنیم ولی واقعا (نمی گم همه ولی خیلیا از جمله خود من) دلیلی جز همون حرفهای روتین نداریم بزنیم. الان هم که چی بشه! من نه موافقم و نه موافق. چون نمی دونم که چی بشه! آزا...د.ی یعنی چی ؟ آز..اد.ی همونیه که ما دنباشیم با اونی که مهاتما گاندی دنبالش بود یکیه! نمیدونم وال...
خیلی وقته از همه بیخبرم و همه بی حالند! هیچکس به روز نمی کنه یا اینکه من خبر ندارم! حتی اداره مها..جرت هم مثل اینکه دیده که همه خوابند و بی خیال اون هم زده به بی ویزایی!!!!!
به هر حال دلم واسه بهروز، پانی، پسرخاله دامون ، علی موسوی ، نیکی و الهام و همه و همه تنگ شده. پسرخاله کجایی موبایلم که خبری ازش نیست! یک خبری به ما بده.... ای بهروز نامرد (پانی رو نگفتم چون واقعا نامرده!!!) قرار بود یک email برای من بفرستی که من خبر ازت بگیرم. به خدا قول میدم با پسرخاله دامون نمیاییم خونتون..... خیلی زندگی عجیبه! ازش خسته شدم ولی دارم بهش عادت میکنم ... آدمیزاد عجب موجودیه!
پ.ن: در ضمن سیا...س.ت..مدار خوب کسیه که در..:وغ..بز..رگ خوب بگه و آدمهای را خیلی گاو و گوسفند فرض کنه در اینصورته که میتونی خوب سی..است کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام سلام
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 22:4 شماره پست: 46
زندگی زیباست...
خیلی دلم ویزا میخواهد. اونقدر که نگو! نمی دونم زندگی انسان رو به کجاها که نمیبره. یادم که به داستان مراحل اولیه میوفته که چقدر بیچارگی کشیدیم خیلی برایم الان شیرین شده! حالا هم دارم پدر خودمو در میارم که وقتی میاد ویزا بهم خیلی بچسبه! شدم مثل اینها که میگند برای ظ.ه./ور ا..ما.م ز.م..ان باید در دنیا شر به پا کنیم!
به هر حال خیلی سرم شلوغه و این خیلی کمک میکنه که به فکرهای عجیب کمتر برم. در ضمن دارم امتحان میدم که بیشتر یادم بره و خوب به هر حال اونجا شاید کمکم کنه. 2 تا امتحان ITIL V3.0 و COBIT 4.1 رو امتحان دادم و خدا رو شکر قبول شدم. حالا هم زدم تو کار Microsoft که اگه خدا بخاد و بنده خدا بزاره قبول بشم. همسرجان هم داره درسش تموم میشه! همه نشونه های ظهور ویزا داره نمایان میشه و ما هر شنبه میگوییم که شاید این شنبه بیاید!
در کل اینقدر خودمو مشغول کردم که وقت برای همسر جان کم میگذارم و اون طفلی کمتر از همیشه شاکی ;) به هر حال زندگیه دیگه!
خیلی دارم به بعد از رفتن و خوب مراحل بعد از کار و اینا فکر میکنم و اصلا برنامه بلند مدتی ندارم. اصلا و هر کسی هم رفته و باهاش صحبت میکنی برنامه خیلی مشخصی نداره. مثل اینکه آدم که اونجا میرسه اینقدر خیالش راحته که اینقدر نمیخواهد حرص بزنه. به هر حال زندگی چه اینجا و چه هر جای دیگه همینه و دید ما آدمها و رفتارمون باعث عوض شدن زندگی میشه.
از کار خسته شدم. احتیاج شدید به یک مدت بیکار و بی فکر بودن دارم که خودمو پیدا کنم. شدم مثل پیکانهای خطی شوش ، ترمینال و هر کاری هم که میکنم نمیشه. هر روز فشار از روز قبل بیشتر! ولی هر وقت اینجوری میشم میدونم که دارم پیشرفت میکنم و هر چقدر تحمل کنم بیشتر بهره برایم داره! خدا کنه که این پیکان نترکه!
خیلی دلم برای خودم تنگ شده! به امید دیدار.. تا بعد..
چی گذشت این چند وقت؟
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 21:36 شماره پست: 47
زندگی ما به وقت شمسی بسیار سریع و به وقت میلادی بسیار کند میگذرد!
خدا میدونه این چطورشه ولی خوب دیگه این منم دیگه! یک فیلسوف میگه آدم زاییده زهنشه ولی من هر چی سعی کردم یک چیزی بزایم که زودتر بگذره نشد که نشد!!!!!! به هر حال اگه این فیلسوف وبلاگ داشت حتما در مورد این موضوع باهاش صحبت میکردم.
در مورد پرونده ما در چند وقت اخیر:
1. اولین تماس Case Officer با ما 8 April
2. دومین تماس 26 May
مدارک درخواستی بیمه، فرم 80 و 47A و 1221 برای خودم و همسر و مادر گرامی
مسوول پرونده: ویکتوریا استوارت (جدیدا توی یک فروم چینی خوندم که این تیم کلا تعطیل شده و کلیه پرونده با آفیسر های دیگری منتقل شده)
Medical ارسال شده و کلیه مطالب در وضعیت پرونده به MET تبدیل شده (اولش به Required و بعد به Received و بعد به Met تبدیل شد).
این تبدیل شدن ها رو دقیق نمی دونم کی انجام شده واسه همین دقیق نمی تونم بگم!
بر حسب مرض امتحان دادن برای امتحان 536-70 که C# Foundation باشه برای شنبه ثبت نام کرده ام. برایم دعا کنید که شاید یا این مرض امتحان دادن از جونم بیوفته یا قبول شم!
الان هم به جای خر زدن مشغول وبلاگ نوشتن هستم. زود برم که آهنگ آخرم هم تموم شد و کافه وبلاگ تعطیل شد.
خوش باشید.
پ.ن: امتحان اول با موفقيت تمام شد (1000/1000) در صورتي كه كسي ميخواست امتحان بده به من بگه رمز موفقيت رو بهش ميگم (زياد به سواد ربطي نداره البته بي ربط هم نيست) .. خوبي و خوشي رو براي شما آرزومندم و با تشكر از همسر مهربان كه دور بوديم و به من وقت درس خوندن داد.
پ.ن: دومین امتحان (ASP.Net) هم تمام شد (1000/1000)
پ.ن: سومين امتحان (PRO) هم تمام شد (1000/1000)
رمز موفقيت: چند ماه 3 تا كتاب و سوالاتشو بخونيد رديفه!
سری امتحانات MCPD
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 12:6 شماره پست: 48
این موضوع زیاد ربطی به مهاجرت نداره و برای امتحانات Microsoft است:
جهت دریافت MCPD ASP.Net که به معنی Professional بودن شما در ضمینه ASP.Net است باید مراحل زیر را دنبال کنید:
1. امتحان 546-70: امتحان مربوط به .Net Framework 2.0 است. برای مطالعه منبع زیر را پیشنهاد میکنم:

MCTS Self-Paced Training Kit (Exam 70-536): Microsoft .NET Framework 2.0 Application Development Foundation
زمان مورد نیاز برای مطالعه (متوسط): 1.5 ماه
تعداد سوالات امتحان برای من 40 سوال و مدت زمان پاسخگویی 1.5 ساعت و باید امتیاز 700 از 1000 را برای پاس شدن به دست بیاورید.
* امتیاز هر سوال بر اساس سختی آن سوال متغیر است. برای مثال شما در یک امتحان باید 28 سوال جواب بدهید و در یک امتحان دیگر 32 سوال که پاس شوید.در ضمن سوالات آخر هر فصل بسیار خوب به شما کمک میکند ولی سوالات از آنها برای من نیامده بود.
2. امتحان 562-70: .NET Framework 3.5 ASP.NET Application Development امتحان مربوط به مطالب جدید و یک کمی از مطالب قدیمی و بیشتر روی مطالب جدید تمرکز شده. برای مطالعه:

MCTS Self-Paced Training Kit (Exam 70-562): Microsoft® .NET Framework 3.5 SP.NET Application Development
زمان مورد نیاز جهت مطالعه (برای کسی که قبلا با بیشتر مطالب کار کرده) 1.5 ماه
تعداد سوالات 50 سوال و مدت زمان پاسخگویی 1:45 ساعت و باید امتیاز 700 از 1000 را جهت پاس شدن بگیرید.
* امتحان بسیار ساده تر از مطالب بود و فقط چند بخش توی Script Manager ها بود که یکم سخت بود وگر نه زیاد سخت نیست. به نظر من سخترین امتحان همان Foundation بود و امتحانات بعدی بسیار آسانتر بودند.
** تا اینجا شما MCTS شده اید و دو مدرک دریافت میکنید (در واقع یک مدرک ولی Microsoft ایجوریه دیگه!)
3. امتحان 564-70: Designing and Developing ASP.NET Applications Using the Microsoft .NET Framework 3.5. امتحان از همان مطالب قدیمی و کتاب قبلی است ولی یک کتاب جدید هست که بسیار سبکه و بسیار سوالات از این کتاب میاید ولی Microsoft اونو به عنوان منبع معرفی نکرده.

Microsoft® ASP.NET and AJAX: Architecting Web Applications (PRO-Developer)
* زمان مورد نیاز برای مطالعه 20 روز
** تعداد سوالات 50 سوال برای من بود و 1:45 دقیقه وقت داشت. بیشتر سوالات مثل امتحان قبلی بود و بیشتر روی مفاهیم طراحی و تصمیم گیری روی نحوه استفاده از تکنولوژی های جدید بود. کلا امتحان باحالیه و اصلا بر عکس اونی که همه میگن که سخترین امتحانه اصلا سخت نبود. نمره 700 از 1000 جهت پاس شدن مورد نیازه.
*** در نهایت من به شما توصیه میکنم که همه کتاب ها رو مطالعه کنید و با هم امتحان بدید. البته شاید برای کسانی که فقط میخواهند امتحان بدهند زیاد کار جالبی نباشه ولی اگر میخواهید یاد بگیرید حتما همه کتابها رو بخونید و LAB رو دنبال کنید و اگر LAB جالبی دیدید حتما خودتون بنویسید که تو ذهن بمونه. در کل زیاد سخت نیست و من حالا دنبال Sharepoint هستم. اگر تونستم توی این ماه امتحان Developer رو بدم بازم در موردش مینویسم.